پرشيا خوابگرد شده




Saturday, August 23, 2003

٭ بدرود
"در این دهه، دیدگان مرا تو کی بی کنار باران دیدی!
بیا پنجره‌ها را ببند
دست‌های مرا ببند
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید.

می‌گویی چشم‌های ترا نیز خواهم بست
باز به هرچه بیندیشم، تو آوازی خواهی شنید.
چه خاکسترم در تخیل باد و
چه بی‌گورم بر عرش آب."
علی صالحی

بدرود، همراهان تنهایی‌ام.





Wednesday, July 09, 2003

٭ برای بوی خوش تو، که هنوز پر از اسطوره‌ای
وقتش بود که باز به این قصه دلنشین دل می‌دادم. این داستان هیچ وقت تکراری نمی‌شد. ملحفه سفید رو روی سرم کشیدم...وزن هوا بود که روم سنگینی می‌کرد یا ملحفه بود که تنم رو فشرده کرده بود؟ تمام سلولهام داشت از هم باز می‌شد، مثل چینی سرد و گرم شده، پوستم ترک برداشته بود. داغ داغ بودم. چشمهام رو بستم ، رفتم رو هوا...پریدم ...مثل پر. باد زد زیر پاهام، شدم گرده، توی هوا به رقص دراومدم. هوا از من پر شد. رفتم به سمت جنوب، در امتداد گرمای نفس گیر و رطوبت سنگینی که می‌شد با چاقو به دو نیم کرد. ریخته شدم به درون یک دنیای آشنا. جایی شبیه کوچه های آشنای توی خواب..
ملحفه خیس شده بود از عرق روی پیشونیم. بلند شدم و نشستم و به صدای شب گوش دادم...
باز سبک شده بودم. ایستادم. کجا بودم؟ بین گندم زارهای بین النهرین. بوی گندم بیدارم کرد. طلا روی طلا. گشتم بین کشاورزها، دنبال چهره آشنا. شناختنت سخت نبود. خم شده بودی روی زمین. پوست آفتاب سوخته ات برق می‌زد. سر خوردم تو گندمها...مشغول کار بودی ندیدی من رو، ابر شدم اومدم بالای سرت، سایه انداختم روت. وسعت گندم زار به من سلام کرد. ساقه گندم شدم تو مشتهات، منتظر داس‌ات، درو کردی رفتی. چرخیدم دیوونه وار میون دستها و پاهای کشاورزها، که آواز می‌خوندن و درو می‌کردن... زمین شدم زیر پاهات، قطره های عرقت ریخت رو تنم، نوشیدمشون، پا گذاشتی رو وسعت نادیده ام و رفتی. نسیم شدم وزیدم به تنت، سرت رو بالا آوردی نفسی تازه کردی، من رو در خودت کشیدی، دستت رو حائل کردی زیر تیغ خورشید، کمر راست کردی، زیر لب چیزی گفتی و من حروف رو تو هوا ازت دزدیدم. صدای تو به کسی نرسید، من وازه های مهربون رو بلعیده بودم. لبهای تشنه ات من رو به خودشون دعوت کردن. بوسیدمت. دهنم شور شد. جرعه آبی شدم ...و تو من رو حس کردی، چشیدی، سرازیر شدم توی وجودت. من رو کشیدی تو خودت، ذوبم کردی....محو شدم توی رگهات. دیگه من نبودم. گشتم درون تو... تمام قصه های خوب دوموزی و اینانا رو با هم دوره کردیم...از تموز گذشتیم و به خودمون رسیدیم.
مثل بخار هوا از تو جدا شدم. دیدم با زمین درآمیختی. شدم نطفه، شدم زندگی، شدم جوانی، شدم آب حیات، ریختم روی زمین. زمین از من و تو آبستن شد...تمام خاک میان رود از من و تو آبستن شد. بوی گندم همه جا رو گرفت...
چشمهام رو باز کردم. بوسیدمت.




Sunday, June 22, 2003

٭ ظاهر آراسته و ته ریش مرتب و یونیفورم اطو شده...قابل تحمل شدی، اما لطف کن دهان باز نکن که تحمل تعفن استفراغ خشک شده هزار و چهارصدساله از من بر نمیاد.



Wednesday, June 18, 2003

٭ ؟
اینها که شمردی، همه مکافات حرفهای گفته‌ام بود. تاوان افکارم را هم پس بدهم؟






Monday, May 19, 2003

٭ ت س ل ی م
سبز روشن، سبز تیره، موج روی موج، باد جلب، باد بیقرار...دریازده شده‌ام. پشت به خطهای یادگاری ریز و درشتمان روی نیمکت کهنه کنار ایوان نشسته‌ام. نیمکتی با پایه‌های پرخزه، که روزی تقویم چوبی سفرهایم به این گوشه امن بوده‌اند و امروز دلتنگ دیدارهای من. روبرو باد است و موجهای چمن و اسبی که یورتمه می‌رود. دریازده‌ام چرا؟
از لج سوزندگی ظهردوم مهرماه، کلاه حصیری‌ام را پایین می‌کشم. خودم را پر می‌کنم از بوی شبدر، علف، صمغ درخت و تن اسب. نگاهم مدار یورتمه اسب را دنبال می‌کند...از خودم می‌پرسم کودکان دوم دبستان چگونه واژه سرگیجه را هجی می‌کنند...به سم‌ضربه‌های موزون اسب گوش می‌دهم و میل سرکش تاخت را زیر پوست سیاه براقش می‌بینم. بی زین و بی دهنه، با باد همراهی می‌کند...با یال‌های بلندش می‌وزد، می‌رقصد.
به جلد لاجوردی اشعار "مختومقلی" خیره‌ام و دستخطی روی ورق آغازین آن..."تارا را به تو می‌سپارم و اوفلیا را با خودم می‌برم. ای لالایی حزن آور گهواره، یادت باشد که ما نقطه‌چین همان جمله ناتمامیم."

سم‌ضربه‌ها... مداری کامل...قطرات درشت عرق روی پوستی شبق رنگ...ظهر آرام این بهشت کوچک... شهوت آمیختن با این هیجان مداوم ...و حالا این منم پر از هوس تاخت، اسبی بی زین و منی که از هر دهنه‌ای بیزارم.



Wednesday, April 30, 2003

٭ hallucination
از قاب سرد و نمناک پنجره به بیرون خیره مانده بودم. نگاهم سر و روی درختان را می‌کاوید، نه، هیچ شکوفه‌ای به میهمانی درختها نیامده بود. چه سال غریبی، بهار بدون شکوفه، بی رنگ، بی یادگاری.
سال من، سال ریزش بی وقفه باران بود و سرگردانی در کوچه پس کوچه‌های خاطره، حیف که من در همان کوچه اول گم شده بودم.
کتاب را بستم، این حجم کسالت‌بار آگاهی و کلمات بیگانه که دور سرم می‌چرخیدند و من تلاش می‌کردم ارتباطی میان آنها بیابم. شاید می‌شد از میان انبوه صفحات لال، پیوندی برای درخت گیلاس باغچه پیدا کنم...درخت گیلاسم فصل‌ها را گم کرده بود.
...راستی، روی کدامیک از این کتابها بود که ضرب می‌گرفتی؟ چه آهنگ خوشی داشت. آخرین ریتم موزون این کتابها، زیر آن محبوبه شب، کنج دیوار بود که برای همیشه در حافظه حیاط باقی ماند. هیچ یادت هست؟
صدای ضربات درشت باران مرا به کابوسی کشاند که فراموشش کرده بودم. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم کابوس من همین باران ریز بی وقفه بود و زیرزمینی نمناک، و من که برهنه ایستاده بودم کنار جسدی بی سر،و کمک می‌خواستم. کابوسم، مردمی بودند بی دهان با چشم‌هایی خون گرفته، که وردی را در دلهایشان تکرار می‌کردند و من شاهد بودم که این اوراد گنگ، به زنبورهای سیاهی مبدل می‌شدند و همهمه‌ای هولناک می‌آفریدند. جسد بی سر روی زمن افتاده بود.
...
بلند شدم. باید رخوت این غروب بی معنی را با معجونی آشنا از تن می‌راندم. چقدر خسته بودم از سنگینی این بختک مزاحم، این رخوت ابدی. کابوس همراهیم کرد.
...
مردمان بی دهان هنوز ایستاده بودند و هنوز هیچ کمکی از راه نرسیده بود. پارچه روی جسد را پس زدم...صدای فریاد خودم بود که بیدارم کرد.
...
بخار روی شیشه آشپزخانه هوس نقشی کهنه را در جانم بیدار کرد، یک قلب کوچک و جمله‌ای ساده کنار آن...یک یادگاری از نخستین دل لرزه‌های دخترکی ناپخته در هوای آغازین اسفند ماه...بازدم پر دود ریه‌هایم را به روی قلب نشسته بر شیشه پنجره فرستادم و به خاطره‌ای که انگار سالها بود فراموشش کرده بودم، لبخند زدم. من داستان رستم و رودابه را از کودکی از بر می‌خواندم اسفندیار رویین تن. نه، این جمله کوتاه کنار قلب، چیزی کم داشت. در ابتدای آن واژه "هنوز" را نشاندم...جمله‌ام کامل شد.
...
چرا از همان ابتدا نفهمیده بودم...جسد بی سر، جسد خود من بود. چقدر ترسیده بودم. مردمان بی دهان رهایم کرده بودند و شاید همین لحظه در سردابه نمناکی دیگر، کنار جسد بی سری دیگر ایستاده بودند و باز دختری عریان، از کسانی کمک می‌خواست و زیر پوشش خون‌آلود روی جسد، خودش را می‌دید. اشتباه از من بود که تعبیر خواب نمی‌دانستم و گرنه درک زوال زودرس، زیر پوست برهنه این کابوس بدون بیداری، کار پیچیده‌ای نبود.
چه غروب دلگیری! و من یقین داشتم که این غروب، غروب روز چهار شنبه بود که از روی شهر می‌گذشت وگرنه خدا هم می‌دانست که من چقدر عاشق غروب چهارشنبه‌ها بودم.
یادت مانده که ما چندین غروب را در کوچه باغ‌های دارآباد، پشت آن پیچک‌ها و بوته‌های انبوه نسرین، با تمرین بوسه و اسرار کیمیا و رازهای مگوی حزن‌آور، به شب رسانده بودیم؟ حالا نه اثری از قلب کوچک باقی مانده بود و نه جمله کامل زیر آن.
تاریک شده بود. امشب سردتر از دیشب بود و من باز نگران شکوفه‌های باغچه بودم. می‌دانستم در قمار سرما با تن لجباز درخت، شکوفه‌ها همیشه بازنده بوده‌اند. هوس فالی کردم، سلامی به مثنوی و همان فال قدیمی...آن غزل همیشگی، آن دروغ محبوب من به تو، یادت مانده؟ ما سالها یک غزل را برای هم می‌خواندیم و از این دروغ بی‌پروا لذت می‌بردیم.





Monday, April 07, 2003

٭ لحظه‌ای در هیچ
شروع فاجعه را به خاطر ندارم، گمانم همان شبی بود که پاهای من سوزن سوزن سرما و تلنگرهای بی وقفه نبض یخ زده‌ام را در تمام تنم سرازیر می‌کرد و من با دو چشم درشت سیاهم به روبرو خیره بودم. موهایم هنوز خیس بود و قطره‌های ریز آب شیارهای سردی روی صورتم می‌کشیدند. من آنجا نشسته بودم، زانو به بغل، بی حس و خشک شده. درونم خالی بود، نه ترس و نه هیجان و نه حتی حس بی‌تفاوتی. هوا مرطوب بود و باران بوی پاییز و دلتنگی و غربت می‌داد. تلاش کردم به خاطر بیاورم...شاید می‌شد سیگاری گیراند و ناگهان حافظه را تکاند، تلاشی بیهوده در این به هم ریختگی آزاردهنده. آخرین تصویر، همهمه مردم بود و اشک و بدرودهای دردآور.
خیلی دور رفته بودم، بیراهه بود، ذهنم پر شد از تقلای بچه گنجشکی که پسرکی سرش را کنده بود و من قسم خورده بودم که هرگز بازیم را با او قسمت نکنم...نه، به خاطر نمی‌آوردم، کلمات می‌پریدند و من حتی قادر نبودم از میان آنهمه جملات نامفهوم، یکی را برگزینم. کاش لااقل صدایی را به یاد می‌آوردم که اینهمه آشنا بود، کاش همن لحظه، نوایی از آن روزها به گوشم می‌رسید و من می‌فهمیدم که زمان هنوز در حرکت است. فاجعه، حالا خاطره‌ها را هم دزدیده بود و به من آموخته بودکه به دستهای رنگ گرفته از خون گنجشک‌های بی سر اعتماد نکنم. چشم‌هایم را بستم تا داستان را دوباره مرور کنم... نه داستانی نبود، تاریکی بود و یقین به گمراهی، من در خودم گم شده بودم و این لحظه در "هیچ" می‌گذشت، وگرنه باید به یاد می‌آوردم که جای هزار و یک بار بوسه در زندگی‌ام خالی بود... باران بوی تو را می‌آورد که بوی پاییز و دلتنگی و غربت بود.



Thursday, March 06, 2003

٭ مقبره بی‌بی شهربانو و پرستشگاه زردشتی
پس از شکست سپاه ایران از اعراب، شهربانو دختر یزدگرد ساسانی اسیر گردید و به مدینه فرستاده شد. در آنجا به امر عمر، به ازدواج حسین ابن علی، امام سوم شیعیان درآمد و ثمراین ازدواج تولد چهارمین امام شیعه بود. پس از پایان جنگ کربلا، شهربانو بنا بر وصیت امام حسین، بر ذوالجناح سوار شد و به سوی ایران گریخت. کوشش وسواران یزید در رسیدن به او به جایی نرسید و شهربانو یکسره از کربلا تا نزدیکی تهران اسب راند. در آنجا در حالی که نزدیک بود به دست اعراب اسیر شود برای کمک فریاد کشید ولی به جای آنکه بگوید "یا الله"، فریاد "یا کوه" از گلویش بیرون آمد. در همین هنگام کوه شکافت و شهربانو با اسب خود وارد آن شد. بلافاصله شکاف کوه به جای خود برگشت در حالی که فقط گوشه روسری شهربانو از آن بیرون مانده بود. این مکان همان مقبره بی‌بی شهربانوست. "مری بویس" در تحقیقی در همین رابطه می‌گوید محلی که اکنون به عنوان مقبره بی‌بی شهربانو و زیارتگاه زنان است، یکی از پرستشگاه‌های قدیمی زردشتیان است که آنجا به پرستش آناهیتا می‌پرداخته‌اند. وی به چند مزار زردشتی دیگر که در کوههای اطراف یزد پراکنده‌اند اشاره کرده است. به نظر او پس از شکست ایران از اعراب، خانواده یزدگرد سوم، یعنی همسر و دخترانش، به دشت‌های اطراف یزد فرار کردند ولی آنجا نیز در امان نماندند و سپاهیان عرب به دنبال آنان آمدند. اما هر بار در آخرین لحظه، قبل از آنکه اسیر عربان شوند، کوه و یا صخره سنگی بزرگ دهان باز کرد و یکی از آنان را در خود فرو برد. زن یزدگرد در دشتی در شرق یزد فرورفت. این محل‌ها اکنون زیارتگاه زردشتیان و از جمله پرستشگاه‌های آناهیتا است که با نام‌هایی مثل پیر خضر، پیر سبز و یا پیر الیاس، از خطر ویرانی محفوظ مانده‌اند.
نظری به فلسفه این ازدواج بیاندازیم. یزدگرد ساسانی که نسب خود را به هخامنشیان و نیز نخستین پادشاهان ایرانی می‌رساند لازم است که به نوعی نقش خود را دریکی از اصول مذهب شیعه یعنی "امامت"، ثبت نماید. مخصوصا لازم است فره ایزدی که به اعتقاد ایرانیان همواره با پادشاه است، به خانواده امامت منتقل گردد (سندیت دوجانبه بخشیدن به امامت). در ایران باستان، داشتن فره ایزدی برای آنکه پادشاهی بتواند حکومت کند از ضروریات بوده است. عنوان شاه ، خدایگان، سرور، پیشوای جهان و راهبر مردمان به جهان روحانی بوده است. یعنی همان عنوانی که ائمه و یا ولی فقیه از آن برخوردار هستند (ذکر عنوان شاهزاده برای امام هشتم بی علت نیست.)
از نظر تداوم پرستش معبد آناهیتا نیز این داستان حائز اهمیت است زیرا در آثار زردشتی، از آناهیتا به "بانو" یاد می‌شود. این معبد بدون تردید تا سالها پس از نفوذ اسلام پرستشگاه زردشتیان بوده تا آنکه به چنین عاقبتی گرفتار آمده و شناسنامه‌ای برای حیات خود پیدا کرده است.

پی‌نوشت‌ها
1-Mary Boyce, BiBi Sharbanu and the Lady of the Pars, BOSS, vol.III, 1969
2/ تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون ، تهران 1314 ق
3/ چراغ روشن در دنیای تاریک، سید جعفر شهیدی، تهران 1333.



Friday, February 21, 2003

٭ ...
نمی‌دانی چقدر منتظر باد ماندم،
سر کوچه قدیمی ، آنجا که همسایه پیرمان با عصای چوب گردو می‌ایستاد
و از دم در ، به بیرون خیره می‌شد.
مانده بودم تا پرواز خاکستر،
تا سرخی آتش،
تا بوی سوخته هیزم،
تا جرقه‌های ریز پشته‌های خار.
مانده بودم تا آمدن ستاره‌ها به بام خوشبختی خودمان،
تا سلام قاشق‌زنها،
تا دعوت دست‌های تو،
و پرشی همراه.
مانده بودم تا
"زردی من از تو
سرخی تو از من
."
در این شهر بی انسان،
کسی به من نگفت،
که تو را سال‌هاست به آبادی مجاور،
تبعید کرده‌اند.
...ای گیسوانت تعریف هر چه سیاهی.

نه نام شاعر رو به یاد دارم و نه اسم شعر رو.



Sunday, February 16, 2003

٭ امرداد
امرداد، یکی از هفت امشاسپند آیین زردشتی، پنجمین ماه و هفتمین روز ماه از تقویم ایرانی و در اوستا به معنی نامیرا و جاودان است. نام این امشاسپند در اوستا همواره به گونه‌ای جدایی‌ناپذیر با امشاسپند خرداد می‌آید و در تمام موارد به هنگام ستایش امرداد ،با نام خرداد نیز روبرو می‌شویم. واژه امرداد در اوستا و متون پهلوی دارای مفاهیم متعددی است:
امرداد در گاتها نخست به معنی بیمرگی و جاودانگی است.در این مفهوم، امرداد فزاینده‌ راستی است و با فروغ و دانش می‌توان این مینوی آفریده اهورا را به دست آورد. با این که امرداد می‌تواند به معنی زندگی طولانی در این جهان و زندگی جاودانه آسمانی باشد، اما به مرور زمان ، مفهوم نخست از معنی امرداد حذف شد و تنها اعتقاد قابل قبول "حیات جاودانه آسمانی" باقی ماند. این مفهوم چنان پا برجاست که تنها به خاطر وجود امرداد است که آفریدگان اهورا به جاودانگی دست می‌یابند. با توجه به همین مفهوم است که در فرشکرد (روز رستاخیز) نیز انوش (عصاره بیمرگی) را از امرداد آماده می‌کنند. این انوشگی از گیاهی به نام هوم سپید به دست می‌آید که گیاه بیمرگی و سرور گیاهان است و واضح است که مستقیما با امرداد و جاودانگی مربوط است. هرچنر ارتباط میان گیاه و سلامتی ( یا جاودانگی) بسیار قدیمی‌تر از اشاراتی است که در متون پهلوی از جمله بندهش دیده می‌شود و به روزگاری باز می‌گردد که آریاییان در مسکنی مشترک، با فرهنگ و زبانی مشترک، زیست می‌کرده‌اند و بی سبب نیست که درخت بس تخمه در بندهش، که تخم همه گیاهان از اوست به صفت "نیکو پزشک" آراسته شده است. و باز بی علت نیست که هنوز در بعضی نقاط بنا بر اعتقادات قدیمی، بیماران را برای بهبودی به درختان می‌بندند. این مسئله با پندار شفابخشی و جاودان سازی گیاهان در سنت زردشتی، که بعدها با امرداد ارتباط می‌یابد و جانشین اسطوره‌های کهن‌تر می‌شود، خویشاوند است.
امرداد در معنی دوم خود، نعمت و فراوانی است. و ثروتی را که از طرف اهورامزدا به ستایش‌گر راستی، وعده داده شده، به او می‌دهد و گاهی این نعمت و فراوانی با افزایش غلات و فراوانی رمه، مربوط می‌شود.
امرداد در سومین مفهوم خود، شخصیتی قابل درک یافته و به ایزدی تبدیل شده که پاداش می‌بخشد، با دیو تشنگی نبرد می‌کند و آن را شکست می‌دهد. نیکان از او پناه می‌جویند و زردشت در سلوک خود به جهان دیگر، با این ایزد ملاقات و گفتگو می‌کند. در مجموع متن‌های پهلوی، امرداد دارای وظایف روشنی است. او هفتمین آفریده اهورامزداست که در آفرینش مادی، حمایت از گیاه را بر عهده دارد. آن هنگام که اهورا در روشنی بیکران می‌نشیند و آفریدگان مینو و گیتی را می‌پاید، امرداد در سمت چپ او می‌ایستد. امرداد سرور گیاهان است، گیاه را می‌رویاند، رمه گوسفندان را می‌افزاید و همه آفریدگان از امرداد می‌خورند و زیست می‌کنند.
به هنگام تازش اهریمن به جهان مادی، پس از آفرینش جهان، امرداد به نبرد با اهریمن می‌آغازد. پس از خشکیدن گیاه به واسطه حمله اهریمن، امرداد گیاه را می‌گیرد، نرم می‌کند و با آبی که از ایزد تیشتر(ایزد باران ساز) می‌گیرد، آن را می‌آمیزد. تیشتر آب را به سرتاسر زمین می‌باراند و با این عمل، گیاه در زمین می‌روید. هر شب که اهریمن از دوزخ بر مردمان می‌تازد، امرداد به همراه دیگر ایزدانی که همکار او هستند، با او کارزار می‌کند. هماورد امرداد در این نبرد، دیو زریر(دیو گرسنگی) است.
ایزد امرداد در انتقال فرّه به زردشت نیز نقش دارد. به این گونه که با همراهی ایزد خرداد، ابرهای بارانی را پایین می‌آورد تا ببارند و علف‌ها را برویانند. فرّه زردشت، از این گیاهان به شیر گوسفندان، و از شیر گوسفندان به بدن مادر زردشت، راه می‌یابد و بدین سان فرّه به پیامبر منتقل می‌شود.
برای بزرگداشت امرداد و گیاه، آدابی وجود دارد و بنا به نظر معتقدان، "آن که گیاه را بشکند و میوه را به قدرناشناس بدهد، دست ناشسته به خوردن نشیند و به هنگام خوردن، سخن بگوید" خرداد و امرداد را آزار می‌دهد. آنکه امرداد را گرامی دارد، نام نیک از او در جهان باقی می‌ماند و از بهشت، بهره می‌برد.
پی‌نوشتها
1- Bartholmea. ch, Altiranisches Worterbuch, 1961, Berlin
2- , 1888.Darmesteter.J, Haurvatat and Ameretat, Bombay
3- Dinkard, Sacread Books of the East, Muller,1897.
بندهش، ترجمه بهار، تهران ، 1369.
دین ایران باستان، دوشن گیمن، ترجمه منجم، تهران، 1375.
روایت پهلوی، ترجمه میرفخرایی، تهران.
زرتشت نامه، تهران.
سی روزه کوچک سی روزه بزرگ، آوانویسی و تصحیح دهدشتی، تهران 1363.
شایست ناشایست، ترجمه مزداپور، تهران، 1367.
گاتها، گزارش پورداوود، بمبئی.
یسنا، گزارش پورداوود، تهران، 1356.
یشتها، جلد اول و دوم، گزارش پورداوود، تهران، 1356.





Thursday, February 13, 2003

٭ گریزی به هر جا
"این مردمان
کم و کسرشان بسیار است
مشکل دارند، گاهی می‌ترسند
مثل من
که از ایهام و استعاره می‌ترسم
از سرودن شبیه بزرگان بی مورد می‌ترسم
..."




Tuesday, February 11, 2003

٭ ...
و من هنوز در سفر بودم. در امتداد این همواره بی پایان، گاهی که خسته از فراز و نشیب حوادث شوم و بی رحم، کنار رودی از رودهایم می‌نشستم و تن به زلال خنک آب می‌سپردم، تا مرا بشوید و تشنگی‌ام را با خود ببرد، به آنچه گذرانده بودم می‌نگریستم و بر آن بودم تا داغ تازیانه‌های آتش هجوم را تازه نگه دارم و به دخترانم بسپارم. دختران من، باید که رسم جدال می‌آموختند و پیوند ناگزیر یسنا و تیغ و اسبان تیزرو و کوزه‌های شکسته در یورش را، نسل به نسل به فرزندان خود هدیه می‌کردند. دختران داغدار من، شاید که از طعم خاکستر ورق‌هایمان در دهان من بی خبر بودند، اما بوی آشنای پونه‌های فروردین و اردیبهشت و زمزمه‌های آسمانی فروهرها، میراثی جاودانی بود که به آنها بخشیده بودم. میراث من، باید که به آیندگانم می‌رسید.
در کنار دماوند مه‌آلود، به خاطر آوردم که مادرم، همو که دستهایش همیشه بوی شیر تازه و عطر انار می‌داد، چگونه مجمره‌ مسینش را به زمین انداخته بود، آن هنگام که دیگران، جامه‌های مرا پاره پاره از تنم بدر می‌آوردند و به غنیمت می‌بردند. چگونه اشک‌های مادرم با آب رودهای من آمیخته شده بود؟ من هزار ساله، هنوز از ورای تازیانه‌های ترس و اضطراب نگذشته بودم که به جزیه رسیدم. از آن پس، دختران من در هق هق پدرانشان گیسوان خود را شانه می‌زدند. و من باید که شاهد همیشه رنج دهقانانم می‌ماندم.
کسی چیزی می‌گفت و من هنوز در راه بودم.



Thursday, February 06, 2003

٭ اسطوره باران در اسلام
پايان جنگ نهاوند، آغاز تحولات شگرفي در ايران زمين بود. ورود اسلام بر بسياري از زواياي زندگي مردم اثر گذاشت و بيشترين تاثير بر اعتقادات مردمي فرود آمد كه از پيش با يكتا پرستي آشنا بودند و با اين حال ناگذير از پذيرش آيين جديد. حفظ و بقاي آيين پيشين ، در صورتي امكان‌پذير بود كه آن را به نوعي در اسلام بگنجانند و به آن رنگ و بوي اسلامي ببخشند و شگفت آنكه بسياري از اعتقادات و نيز اساطير زردشتي و كهن‌تر از آن، سيماب‌وار به اسلام رسوخ كرد و چنان جا خوش كرد كه جزيي از رگ و پي آن گرديد. ايزدان موكل روز و ماه، جاي خود را به موكلان اسلامي آن دادند و از آن پس، اسامي امامان بود كه به روزهاي هفته اطلاق مي‌شد. يكي از اين اساطير كه به اسلام وارد شد اسطوره باران بود كه كوتاه نظري بر آن خالي از لطف نيست.
اگر به تمامي منابع (آيات قرآن و دعاهاي موجود)نگاهي بياندازيم مي‌توانيم به چند مورد مهم اشاره كنيم: الف)نقش ميكاييل، فرشته موكل ارزاق كه فرشته‌هاي ديگري نيز او را در انجام وظيفه ياري مي‌دهند. رعد و برق، ابر و باد، هر كدام نيز موكلي دارند و در راس آنها ميكاييل قرار دارد. اين فرشتگان ما را به ياد تيشتر( ايزد باران در ايران) مي‌اندازد كه او را در بارش باران ياري مي‌كنند. ميكاييل موظف است به كليه امور مربوط به روزي موجودات نظارت كرده، رحمت خداوند را قسمت نمايد.
ب) رعد و برق و همساني آن با همتاي ايراني خود (اسپنجروش و آتش وازشت) در اسطوره باران.
ج) باد و وظايف همسان او در مقايسه با باد (وات)اوستايي.
د)تاثير نجوم بين‌النهرين (سعد و نحس بودن ستارگان و ارتباط آن با طالع آدمي) در ميان اعراب و نيز توجه به شعراي يماني (تيشتر ايران و سيروس يوناني) كه نيز مورد ستايش قبيله بني خزاعه قرار داشته و ديده شدن آن در آسمان به معني يارش باران و سال نيك بوده است.
بحث خود را از قرآن آغاز مي‌كنيم.
در قرآن، خداوند كنترل همه امور را در دست دارد و رحمت خود و گاهي نيز صاعقه‌هاي عذاب را بر سر مردم فرود مي‌آورد:“رعد و برق و جميع فرشتگان همه از بيم قهر خدا، به تسبيح و ستايش او مشغولند و صاعقه‌ها را بر سر هر قومي بخواهد، فرو مي‌فرستد.(رعد.13)“. “او خدايي است كه بادها را به بشارت باران رحمت خود، در پيش فرستد تا چون بار، ابرهاي سنگين را بردارند. ما آنها را بر شهر و دياري كه (از بي آبي مرده برانيم)، باران فرو فرستيم. (اعراف 57).“
در اين دو آيه به دو مورد برمي‌خوريم: يكي وظيفه باد در به حركت درآوردن ابرها، و ديگري رعد و برق. به تفاسير قرآن مراجعه كنيم. در اين تفسيرها، رعد چنين توصيف شده: “قولي آنكه رعد تسبيح كند...و آنكه رعد، نام فرشته‌اي‌ست موكل بر ابر.“ در اينجا رعد همانند ديگر فرشتگان به حمد خدا مشغول است و ديگر ملايك نيز هم صدا با رعد به تسبيح خدا مي‌پردازند.
نخستين وظيفه رعد، به حركت در آوردن ابرها به اذن خالق است. براي انجام اين وظيفه، رعد صاحب تازيانه‌اي آتشين است. اين تازيانه همان برق است كه قبل از شنيده شدن صداي رعد، مشاهده مي‌شود. در روايتي ديگر، برق را شكافنده‌هايي از آتش دانسته‌اند و در دعاي باران نيز صفت شكافنده به آن داده شده است. قابل تامل اين كه واژه شكافنده، ترجمه واژه “مخاريق“، جمع “مخراق“ و به معني پارچه‌اي كه كودكان به هنگام بازي يكديگر را با آن مي‌زنند، نيز شيئي كه ملايكه ابرها را با آن برمي‌انگيزند.
در اسلام با رعد و برقي روبرو هستيم كه هيچ اختلافي با ديو اسپنجروش و آتش وازشت پهلوي ندارد. ابزار كاري كه: جنسي از آتش دارند، شكافنده هستند، ابرها را پاره‌پاره مي‌كنند و باران مي‌آورند. مشابه همين عمل در اسطوره باران ايراني نيز عينا به چشم مي‌خورد.
بنا بر آيه قرآن، باد حامل ابرهاست و در اوستا و روايات پهلوي نيز، وايو يا وات، همين عمل را انجام مي‌دهد. در روايات آمده كه باران از دريايي زير عرش مي‌آيد و هنگامي كه خداوند بخواهد باران بفرستد آن آب را از آسماني به آسمان ديگر منتقل مي‌كند تا به زمين برسد. و باد، اين آب را از زير عرش به پايين حمل مي‌كند.
به دعاهاي باران نگاهي بياندازيم. در ميان مجموعه‌هاي دعا، دعاها و نمازهاي درخواست باران قابل توجه است. در يكي از آنها مي‌خوانيم: “پروردگار من، به فرشتگان رحمت و رافت خويش فرمان كن كه ابرها را به سوي ما برانند و كام تشنه ما رابا زلال باران سيراب سازند.“ ...“باراني سودمند و حيات‌بخش، كه رعد و برقش كاذب و توخالي نباشد و بارانش ريز و توام با بادهاي سرد نباشد...“.
به هنگام سختي و در خشكسالي، ذهن مردم متوجه خطاهاي خود شده، نازايي ابرها را نتيجه اعمال خود مي‌دانند (رابطه عمل و عكس‌العمل در سيستم آفرينش)، پس از خدا مي‌خواهند كه رحمتش را فرود آورد و بر طبق درون انسان‌ها و كارهاي ناشايستي كه از آنها سرمي‌زند، مردم را مجازات نكند: “در پرداخت زكات خودداري نمي‌كنند مگر اينكه آسمان از باريدن خودداري كند.“ و يا “ وقتي كه مردم قومي گناه پيشه كنند خداوند آن مقدار باران كه براي آنان مقدر ساخته كم مي‌كند... (جواهرالكلام 129حديثي از امام باقر)“ و يا در حديثي مي‌خوانيم:“هنگامي كه چها چيز شايع شود، چهار چيز ظاهر شود: ...وقتي حكام در قضاوت خود ظلم نمايند، آسمان نمي‌بارد (وسايل‌الشيعه، 168، حديثي از امام صادق).“
پس بي توجهي به دستورات اسلام و وظايف شخصي و اجتماعي، مستقيما بر زندگي انسان اثر مي‌گذارد، همانگونه كه در تيشتر يشت، آنكه تيشتر را نمي‌ستايد، از لطف او بهره نمي‌برد. ريزش باران جايي فراوان است كه :“پادشاهي دادستاني‌تر...مردم پارسايي به كام‌تر...“ وجود داشته باشد و نمونه‌اي از آن را نيز بيروني (آثارالباقيه 353/354) در روايتي از بروز خشكسالي در زمان فيروز ذكر مي‌كند:“باران در زمان فيروز جد انوشيروان نباريد و مردم ايران به خشكسالي افتادند. فيروز به آتشكده آذرخور رفت و در آنجا نماز خواند و سجده كرد و از خدا خواست اين بلا را از اهل دنيا بگرداند...“.(روايتي اسلامي از درخواست باران با خواندن نماز! در آتشكده!).
در روايات اسلامي با نماز باران روبرو هستيم كه با شرايط خاص اجرا مي‌شود و به عنوان نمونه، كافران ذمي و زنان، حق شركت در اين نماز را ندارند (جواهرالكلام، وسايل‌الشيعه) . در تيشتر يشت نيز مي‌خوانيم كه آنكه به دين مزديسنا بي اعتناست، گاتها نمي‌خواند، زنان بد و نيز دزدان، حق خوردن از فديه‌اي كه به تيشتر تقديم شده را ندارند.
با نگاهي گذرا به آنچه گفته شد درمي‌يابيم كه اسطوره كهن ايراني با رنگ و لعابي ديگر به اسلام وارد شد و توانست به حيات خود در اين آيين ادامه دهد.

پي‌نوشت‌ها
بحارالانوار، مجلسي، ج 59.
تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان،ج 3.
تفسير الميزان.
تفسير قرآن، رازي، ج3.
تفسير طبري، تصحيح حبيب يغمايي.
جواهرالكلام، شيخ محمد حسن نجفي.
صحيفه علويه.
صحيفه سجاديه.معتقدات و آداب ايراني، هانري ماسه.
قرآن.
مفاتيح‌الجنان.
مقدمه‌الادب، زمخشري خوارزمي، ج1.
نهج‌الفصاحه.
يشتها، ج1.




Sunday, February 02, 2003

٭ دترمينيسم اسلامي
تا آنجا كه حافظه اجتماعي و تاريخي كشورهاي اسلامي به ياد مي‌آورد، در طول سال‌هاي اخير تلاش شده، احكام و قوانين اسلامي، كه در گذشته ساري و جاري بوده و امروزه نيز همچنان حيات خود را حفظ كرده‌اند، تا حد امكان با شرايط دنياي متمدن همخوان شوند. هم اكنون كشورهاي اسلامي از يك سو خود را با موج غير قابل كنترل رشد صنعتي غرب روبرو مي‌بينند و از سويي ديگر قادر به توجيه قوانين اسلامي در تمامي شئون فردي، جمعي، اقتصادي ... نيستند. وارد كردن دست‌آوردهاي تمدن غرب و به كارگيري آن، كه امروزه در جوامع اسلامي از جمله عربستان سعودي به وضوح مشاهده مي‌شود، دليل واضحي بر اين ادعاست. در روند اين نسخه برداري ناقص از توسعه، اين جوامع هرگز از دوران بدوي صدر اسلام دور نمي‌شوند و همواره تكيه بر آن قواعد و اصولي دارند كه در اصل و اساس با اين توسعه سنخيتي ندارد.
اگر بريدن از نسل‌هاي گذشته و همساز شدن با دنياي جديد، دليل بر “تكرار تاريخ“ و عدم “ايستايي“ آن باشد، دقيقا با همين استناد مي‌توان ادعا كرد كه اين حركت در جوامع اسلامي اتفاق نمي‌افتد. اگر مسلمانان (البته نه در تمام كشورهاي اسلامي) سعي دارند كليه دست‌آوردهاي فني و علمي را (با توجه به احساس نياز و البته توانايي درك آن) به كار گيرند و خود را به قافله تمدن بياويزند، نه به اين خاطر است كه احتمالا ضرورت بهره‌گيري از آن را با پوست و گوشت خود حس كرده‌اند و يا فرهنگ لازم استفاده از آن را نيز دارند و يا در مسايل بنيادي و حساس جامعه از آن كمك مي‌گيرند، بلكه بيشتر به اين دليل است كه مايلند خود را همرنگ جوامع متمدن نشان دهند و از آسودگي‌هايي كه اين دست‌آوردها ايجاد مي‌كنند، بهره گيرند.
“روشن كردن قوانين دنياي بربريت“ با هر توجيه و تفسيري كه باشد، باز هم قوانين دنياي بربريت است و همين استدلال كافي است كه قادر به همسازي با دنياي متمدن بناشد. نيازهاي عصر امروز و نيازهاي بشري كه اين لحظه از تاريخ را مي‌گذراند، هرگز با رنگ و لعاب دادن به قوانين صدر اسلام، تامين نمي‌شود و نبايد اين تلاش بعضا بي نتيجه را حركت تاريخ دانست. در كشورهاي اسلامي، حالت “الف“، كه فاصله گرفتن از ديروز و گذشته اسلامي و باستاني است، هرگز به طور كامل به ظهور نمي‌رسد تا ما شاهد حالت “ب“، كه حركت تاريخ است، باشيم. پيامد چنين جمودي، عدم پويايي فرهنگي و ناهماهنگي نسل‌هاي امروزي با داده‌هاي جامعه به آنهاست. در اينگونه جوامع، همه امور از يك سري اصول قطعي و غير قابل ترديد پيروي مي‌كنند كه به قوانين العي تعبير مي‌شوند. قانون “علت و معلول“ نيز در چهارچوب همين قوانين تعبيرپذير هستند و به خودي خود مفهومي ندارند.
با چنين برداشتي، تمدن نيز مستقيما از تاريخ تاثير مي‌پذيرد و سكون و ركود تاريخي، گريبان تمدن را مي‌گيرد.




Monday, January 27, 2003

٭ “سده“‌اي كه آتش بود
مني كه بيقرار جشن‌ها و خنده‌هاي كودكان بودم، (كودكان شادم، دخترانم، كه با بوق‌هاي سفالين و سوت سوتك‌هاشان به دنبالم رقصان مي‌دويدند و آواز مي‌خواندند و از من كهن هزاران ساله، نقل و نارنج بهار در زمستان سپيد، به شگون، مي‌گرفتند)، به ميهماني بهمنگان وارد شدم. دهقانانم، با چهره‌هاي باز و لبان پر خنده و زنانشان با جامه‌هاي نو و دامن‌هاي گلرنگ هزار نقش، باديه‌اي به پيش آوردند از آش پر نبات، كه آش هفت دانه بود و سپاس از طبيعتي كه به آنها ارزاني كرده بود. چه آسوده بودند دهقاناني كه روز بهمن را با من مي‌ستودند.
در سفرم، ناگزير از آنها گذشتم. گرشاسب هنوز بر ضحاك چيره نشده بود كه من به سده رسيدم. زمستان بزرگ پا به پاي من مي‌آمد و پايان خود را با من مي‌شمرد. مردمان شاد، همگان را به جشن مي‌خواندند، حتي من هزاران ساله را. آتش، بر هيمه‌هايشان مي‌رقصيد. من هم با شادي شادكامان همراه، نشستم و دل به گرماي آتش سپردم. شوق بودن و ترنم سروده‌ها، رهايم نمي‌كرد. آخر عاشق شادي‌شان بودم و اندوهگين آنچه در پيش بود. سده را كه گذراندم، برخاستم. آهنگ شومي از دور مي‌آ‌مد.
باز هم از دوردست‌هاي ناپيداي تاريك، مرا صدا كردند كه اين‌بار باز هم شعله بود، كتابسوزان ري بود گويي، كه آمده بود تا سده‌ها را با خود ببرد. كسي چيزي مي‌گفت و من هنوز در راه بودم...







Thursday, January 23, 2003

٭ اسطوره باران
مطالعه اسطوره باران در ايران، با بررسي دو دسته متون امكان‌پذير است:
الف: اوستا،
ب: ادبيات پهلوي.
بيان اسطوره در اين دو منبع يكسان صورت نگرفته و اختلافاتي جزيي در آنها مشاهده مي‌شود. بدين ترتيب كه ادبيات پهلوي، داستان را از ابتداي آفرينش آغاز كرده و آنچه در نبرد ايزد باران ساز(تيشتر) و ديو خشكي(اپوش) داراي اهميت است، تضاد آشكار آفريده‌هاي اهورا مزدا و اهريمن است. نيز، مواردي افزون بر مطالب اوستا، در روايت پهلوي اسطوره ديده مي‌شود كه شايسته تامل است. از جمله:
:تيشتردر اين متن‌ها، سپاهبد شرق آسمان است، او سرور همه ستارگان نام برده شده و با شعراي يماني و سيروس يوناني يكي است.
:در تضاد با سياره تير است. تيشتر موكل تير ماه است حال آنكه تير ماه در ايران آغاز تابستان است نه فصل ريزش باران.
:در ارتباط با برج خرچنگ قرار دارد. چنانكه خواهد آمد طلوع بامدادي تيشتر در افق بخش‌هاي جنوبي نيمكره شمالي، در آغاز تابستان است كه دقيقا آغاز فصل باران‌هاي موسمي هند و سيلاب‌هاي رود نيل مي‌باشد و احتمال مي‌رود ارتباط تيشتر با آب و ريزش باران، از مصر و يا هند به ما رسيده باشد.
در بخش نخست تيشتر را در ادبيات پهلوي مي‌يابيم. در اين متن‌ها تيشتر:
ستاره‌اي سپيد و درخشان و از دور نمايان است كه از ميان ستارگان آسمان، مهتر، بهتر، ارجمندتر و فرهمندتر است. اوست كه مراقب راهزنان است . گرداگرد تيشتر ستارگاني قرار دارند كه تيشتر را در انجام وظايف خويش ياري مي‌رسانند. از جمله،
ستويس، كه در اوستا تقسيم كننده آب به هفت كشور است و او را با ستاره سهيل ، يكي دانسته‌اند.
پروين،
هفتورنگ، به معني داراي هفت نشانه.
ونند، به معني چيره شونده.
نزاع خير و شر از ابتداي آفرينش آغاز مي‌گردد يعني آن هنگام كه اهورا مزدا، شروع به آفرينش خير مي‌كند و اهريمن نيز به مقابله بر مي‌آيد و آنچه از خلقت او بر زمين مي‌ريزد، چيزي جز موجودات زيان‌آور گزنده( خرفستران) نيست. اهورا مزدا براي از بين بردن اين موجودات، آب را به روي زمين به جريان مي‌اندازد و درياها را به وجود مي‌آورد. جانوران زيان‌بار همگي از بين مي‌روند اما اثر آنها كه همان سموم ناشي از وجود اهريمن است، به روي زمين باقي مي‌ماند. در اينجاست كه تيشتر براي شستن اين سموم، به ميدان كارزار وارد مي‌شود.
تيشتر به هنگام غروب ، از سوي مغرب در آسمان پديدار مي‌شود و نشانه‌هاي باران آشكار مي‌گردد. او آب را به نيروي باد، به ابرها روان مي‌كند. در اين نبرد، ايزداني به ياري او برمي‌خيزند چون:
ايزد باد(با صفت دلير و پيروز و داراي شخصيتي دوگانه)،
بهمن( منش نيك، از امشاسپندان)،
هوم( گياهي مقدس، با صفت انوش يا دوردارنده مرگ به او اختصاص دارد)،
برزايزد( با نام اوستايي اپم نپات، نگهبان آبها و سرچشمه‌ها، در رعد و برق متجلي است)،
ارداي فروهر(فروهر پرهيزگاران است، پيمانه‌داري است كه ميزان ريزش باران را در هر سرزمين مشخص مي‌كند).
تيشتر طي سي روز در روشني پرواز مي‌كند و هر ده روز به سه پيكر متفاوت، مرد جوان پانزده ساله، پيكر گاو و پيكر اسبي سفيد، باران مي‌باراند و آب به روي زمين به بلنداي پيكر مردي، همه جا را فرا مي‌گيرد. همه موجودات زيان‌بار اهريمني، به سبب آن باران از ميان مي‌روند، جز اندكي پردار.
ايزد باد، براي ياري تشتر، به پيكر مردي، ظاهر آشكار مي‌گردد و آب را به كرانه‌هاي زمين مي‌رساند و از اين كار، درياي فراخكرت (احتمالا اقيانوس هند) پديد مي‌آيد. زهر موجودات اهريمني با زمين درآميخته است، پس تيشتر ، براي پاك نمودن زمين، به شكل اسب سفيد دراز دمي، به دريا فرو مي‌شود. ديو اپوش ( به معني پوشاننده، ديو خشكي) به پيكر اسب سياه كوتاه دم، به مقابله برمي‌خيزد و در نخستين جدال، تيشتر را يك فرسنگ مي‌راند.
تيشتر از هرمزد مدد مي‌خواهد. هرمزد هم همزمان، نيروي ده اسب، ده شتر، ده گاو نر و ده رود را براو فرود مي‌آورد. اينبار تيشتر است كه اپوش را يك فرسنگ به عقب مي‌راند و با پيمانه ابر، باران مي‌باراند.
در اين باران‌سازي، ديو اسپنجروش( ديو ساكن در ابرها كه مانع ريزش باران است، تندر، صداي اوست كه در ميانه نبرد سر مي‌دهد) به همراه اپوش، به آتش وازشت(به معني پيش رونده، از آتش‌هاي مقدس ستوده شده ساكن در ابرها، كه با تندر و برق، تيرگي را از ميان مي‌برد) حمله مي‌برند. آتش وازشت، ابرها را گرم كرده، ده شب و ده روز باران مي‌آورد. اما زهر موجودات موذي، با آب آميخته و آب را شور مي‌كند. باد، آب را تا سه روز، به سوي سوي زمين مي‌نشاند و سه درياي بزرگ و سي درياي كوچك، و نيز چيچست(در پهلوي برابر با درياچه اروميه) و سوور ( ظاهرا در نيشابور. در اوستا هيچ نامي از آن نيست.) از آن آبها پديد مي‌آيند.

در اوستا، ما با روايت شاعرانه‌اي روبرو هستيم كه با زيبايي هرچه تمام‌تر، به بيان اسطوره‌اي كهن مي‌پردازد كه در آن دو اسب رقيب با يكديگر دست و پنجه نرم مي‌كنند. يشت هشتم اوستا، تيشتر يشت، اسطوره را با نام بردن صفات تيشتر آغاز مي‌كند:

تيشتر، ستاره‌اي است سپيد و درخشنده و دور پيدا. سرشت آب دارد، سرور همه ستاره‌هاست، در شايسته ستايش و نيايش بودن، هم‌سنگ اهوراست و طلوع او همزمان با تازش چشمه‌هاي آب است.
تيشتر در هماوردي خود با ديو خشكي، در مي‌يابد كه نياز به همراهي مردمان دارد. پس خطاب به اهورامزدا شرط مي‌كند كه “اگر مردم در نماز ، از من نام برده، بستايند...من با زندگاني درخشان...به مردم روي آورم.“
با اين درخواست، تيشتر ستوده مي‌شود و با تواني بيشتر، در طول سي شب متوالي در افق پرواز مي‌كند. در ده شب نخست، به پيكر مرد پانزده ساله درخشان، بسيار نيرومند و توانا و چست. و باز مي‌پرسد “چه كسي او را با زور آميخته با شير آميخته با هوم، مي‌ستايد؟“
در ده شب دوم به پيكر گاو زرين، و در اين ده شب نيز آواي تيشتر، مردماني را طلب مي‌كند، كه شايسته دريافت هداياي او هستند. و در ده شب سوم به پيكر اسبي سفيد، با گوش‌هاي زرين و لگام درخشان. تيشتر با همين پيكر به درياي فراخكرت فرود مي‌آيد و آن را به خروش مي‌آورد، پس بخار آب از آن برخاسته، ابر و مه توليد مي‌شود و باد جنوب، ابرها را به حركت درمي‌آورد. ايزد و ديو سه شبانه روز به نبرد مي‌پردازند. اپوش تيشتر را يك فرسنگ به عقب مي‌راند و تيشتر، رنجيده از شكست خود، به اهورامزدا شكايت مي‌كند و بانگ برمي‌آورد، “بدا به حال شما آب‌ها و گياه‌ها، محنت بر تو اي دين مزديسنا...“ و باز از مردمان مي‌خواهد كه او را بستايند. امار اينبار، اهورامزداست كه خود به ستايش تيشتر مي‌پردازد. تيشتر، جان گرفته از كلام اهورا، بر اپوش مي‌تازد و او را يك فرسنگ به عقب مي‌راند. اينجاست كه تيشتر، خرسند از پيروزي بانگ مي‌زند: “خوشا به من اي اهورامزدا، خوشا به شما اي آب‌ها و گياه‌ها، خوشا به دين مزديسنا،...آب جوهاي شما بدون مانعي به طرف محصول، با دانه‌هاي درشت...روان گردد...“
ريزش باران، پايان نبرد تيشتر و اپوش است و به ديگر سخن، “كامكاري تيشتر“ و “اكاري اپوش“ را به دنبال دارد.



پي‌نويس‌ها
Bartholomae.c. Altiraniansches Worterbuch, Berlin, 1961.
بندهش، ترجمه مهرداد بهار، تهران 1362.
تاريخ كيش زردشت، مري بويس، ترجمه همايون صنعتي‌زاده، تهران، توس، 1374.
سي‌روزه كوچك،سي‌روزه بزرگ، آوانويسي و تصحيح آ. دهدشتي، تهران 1363.
عصر اوستا، اشپييگل، ترجمه مجيد رضي، آسيا، 1343.
گزيده‌هاي زادسپرم، ترجمه م. راشد محصل، تهران 1366.
يشت‌ها، به كوشش ابراهيم پورداوود، 2 جلد، دانشگاه تهران، 2536.
ونديداد، ترجمه م. محسني، حيدرآباد، 1948.






Tuesday, January 21, 2003

٭ صداي آبتني كردني نيامد...
صبح كه از خواب بلند شدم، هوا پر بود از بوي خوش ترنم گوشه‌هايي از “هوم يشت“ و بوي مست كننده برسم و حال و هواي كودكي و كمي هم ناز من توي دست‍هاي مادر بزرگ، كه روي صورت من گرماي عشق مي‌پاشيد. خونمون مثل هميشه بود، آتش خانه مي‌سوخت و كنار آبريز كوچيك حياطمون، پدر نشسته بود با مادر، شاخه‌هاي نازك ريحان رو توي باديه كوچيكي جمع مي‌كرد. پدربزرگ، كه قسم خورده بود خاطره نسل‌ها رو حفظ بكنه و به دست غريبه نسپاره، با لباس سفيدش نشسته بود و مي‌نوشت. من مي‌دونستم كه امروز، مردادروز از ماه مرداد، جشني به خونه ما مياد و لبخند و لبخند و باز هم ناز من...
در سرمستي اين روز بي آزار، و آرامش اين خونه، كلون در صدايي كرد. خبري رسيد كه همه رو به جنب و جوش انداخت. خبري بود ازهجوم وحشت، مرگ آتش‌ها، نابودي خاطره‌ها، يورش فكري نو، شكستن شاخه‌هاي برسم، باز كردن كستي‌ها، و پايان جشن‌ها، خبر از يك هجوم.
كسي بيخ گوش من چيزي زمزمه كرد. مادربزرگ من رو در آغوش گرفت و روانه بام شد. ما نشستيم و تماشا كرديم.
هجوم بود...از دروازه‌ها كه ميگذشتن، من مي‌ديدم كه آتش‌هامون يكي يكي سرد مي‌شن. خون بود و خشم بود و ويراني كه توي كوچه‌هاي ما مهمون شده بود. در گير و دار اين سردي، پدر و پدر بزرك خاطره نسل‌ها رو برداشتن و رفتن تا اون‌ها رو پنهون كنن. اما هجوم سخت‌تر از اينها بود..ما نمي‌دونستيم. ما خاطره‌ها رو ديگه هيچوقت نديديم. ما روي بام بوديم و زمان از روي ما مي‌گذشت. سنگنوشته‌ها كه شكسته شد، مادر بزرگ آه كشيد...خطوط غريبه‌ها كه جاي اونها نشست، مادر بزرگ گريه كرد، بهارستان كه پاره پاره شد، مادر بزرگ شكست.
زمان از روي من گذشت و هزار سالگي من كهنه شد. هجوم، رنگ‌ها رو با خودش برد. آتش‌هاي روي زمين، زير دل خاك جا باز كردن و ما ياد گرفتيم جور ديگه‌اي زندگي كنيم. جشن‌ها از ياد رفتن و اسم روزهاي ما رو باد برد. در تمام اين روزها ، كه من رو مثل سنگريزه توي آب جا ميذاشتن و خودشون ميگذشتن، اشك‌ها ريختم، درياها از من پر شد، و خواستم كه خاطره‌ها رو دوباره بنويسم...اينبار، نه روي پوست زرين...كه روي كوه و سنك...روي دل مردم شايد...حالا دخترهاي من تمام روز شير ميدوشن و نثار ميكنن تا دوشيزه نجات بخش به هوس آبتني، كنار رود بياد...





Sunday, January 19, 2003

٭ نه، كم نبود...
خوب مثل همه آدم‌هاي ديگه، من هم دل داشتم. من هم خيلي چيزها دلم مي‌خواست. من هم از بوي خيلي عطرها هوايي مي‌شدم. من هم توي روياهام خيلي جا‌ها رو مي‌ديدم و با خيلي‌ها درددل مي‌كردم. چرا نبايد مي‌كردم؟؟ چرا بايد حسرت مي‌خوردم؟ مي‌‌دوني، اون بوسه هفده ساله براي من خيلي معني‌ها داشت. حالا هم مي‌گم: آره، من اگر باز هم برگردم، همين كارو مي‌كنم...چه خوشت بياد ، چه نياد.
نمي‌خوام راه رفته رو برگردم...راه خودم بوده. گلايه نكن كه چرا اينجوري؟ هر جوري مي‌رفتم، باز تو حرفي داشتي كه بگي...آخه من براي تو نرفتم...راه خودم بود. نه، پشيموني كم نبود، اما بعد از هر پشيموني، يك رضايت هم روي قلبم مي‌نشست. چه خوب...


“Regrets? I've had a few,
But then again, too few to mention.
I did what I had to do
And saw it through without exemption.

I planned each charted course -
Each careful step along the byway,
And more, much more than this,
I did it my way.“
آره، چه دوست داشته باشي...چه نه.



Friday, January 17, 2003

٭ ...
چه عمري گذشت،
تا باورمان شد،
آنچه را كه باد برد،
ما بوديم...

قدسي قاضي نور بود كه اين رو مي‌گفت، حالا از خودم مي‌پرسم: براي من چقدر طول مي‌كشه كه بر بادرفتگي خودم رو باور كنم؟؟؟؟



Thursday, January 16, 2003

٭ عاجزانه‌ها
حالا كه مي‌دونم حليه‌المتقين هم بلاگردان نمي‌شه...اومدم كنار پنجره، تمام نيروهاي طبيعت رو صدا مي‌كنم. مي‌خوام از بي‌شرفي براشون بگم، از اينهمه وقاحت...از اينهمه چشم حيزي و ناپاكي. مي‌خوام بشينم تا صبح مراد، از نامرادي نامردهايي بگم كه با هر شرفي بيگانن. هي، مارو مثله كردن، زبون رو كه خيلي وقته بريدن...ما رو مثل خودشون مثله كردن...تا نبينيم كه سر سفره من و تو، چه دست كثيفي دراز شده...مثله شديم...هي...
٭ اينهمه، تقصير ما نبود...
همه ديدن اينو...من كه تنها نيستم. همه ديدن كه تبر دست اون غريبه‌اس، شاخه‌ها رو چه جور جدا مي‌كنه. خبر رسيده كه پشت سر همين غريبه، يك قبيله غريبه سياهپوش ديگه در راهه، كه ريشه‌ها رو بسوزونه. به خدا تقصير ما نبود كه اينجور شد. ما همه نسل نينوا و خونين شهر و كرخه و دشت آزادگان هستيم. ما همه نسل صوت عبدالقادريم. باور كنين آقايون، ما از نفس كشيدن هيچ خاطره خوشي نداريم. اين تقصير ما نيست. ما 65 سال پيش رو به ياد نمياريم...به خدا تنها گناه ما همين بوده كه مي‌بيني...همين كه وقتي غريبه اومد، هيچ‌اش رو نشنيديم، ما براش دست تكون داديم، ما غريبه پسند بوديم، ما اينجور رسم‌ها رو نمي‌دونستيم، ما بچه بوديم... مي‌بيني، حالا من از صبح علي‌الطلوع بلند شدم منتظرم رنگين كمان توي اين هواي كثيف به من سلام كنه...يادم رفت بگم براي دفع بلا بعد از نماز ناباوري، حليه‌المتقين رو آوردم تا دعايي پيدا كنم بلاگردان هر چه حيات و بهار و رنگين كمان...



Tuesday, January 14, 2003

٭ كي دلش مياد از اين عاشقانه بگذره؟؟؟ حيفه به خدا...
٭ نوستالژي؟
حالا كه كار به اينجا كشيد، بيا با هم توي حياط خونمون، يه حوض نقره بسازيم. آب توش نمي‌ريزيم، صبر مي‌كنيم تا فصل بارون. بارون كه شرشر اومد، حوضمون كه پر شد، تو مي‌ري هر چي ماهي ترسيده از تور ماهي‌گيرهاست رو جمع مي‌كني مياري مي‌ندازيمشون تو حوضمون. چشم گربه سياه همسايه و كلاغ زاغي سر چنار كور...شب‌ها تو كشيك بده، روزا من. صبر مي‌كنيم چند تا فصل بياد و بره...
ببينيم راست مي‌گن كه ماهي‌ها دلشون براي دريا تنگ مي‌شه؟
٭ حالا بابك، تو بيا مردونگي كن...آخر قصه رو تو بگو...من گوش ميدم.



Monday, January 13, 2003

٭ ...بند ....
“تو اگر در طپش باغ خدا را ديدي،
همت كن،
و بگو ماهي‌ها،
حوضشان بي آب است.“
٭ ...بند سوم...
نمي‌دونم...وقتي روزهاي آدم سگيه، همه‌اش اتفاقات بد مي‌افته؟ يا چون اتفاقات بد مي‌افته، روز آدم سگي مي‌شه؟ شايد هم اينها هيچ ربطي به هم ندارن. اخلاقم بدتر از قبل شده...الكي سر همه داد مي‌زنم. الكي هم كه نه...اما دليل هم براي اينهمه عصبانيت نيست. صبح هم حالم خيلي خراب بود...بامداد خمار شايد، چه مي‌دونم...يه غلطي كردم ديگه. ديدم حالم خرابه، هي دارم چپ و راست خيط مي‌كنم‌. كسي هم نيست بگه، هششششش....از كي داري مايه مي‌ذاري؟ سر همكار‌ها داد مي‌زني بدبخت؟!!! پريدم بيرون...اكسيژن نبود انگار...بي مسووليتي واقعي. به خدا نمي‌شد. سپردم همه چي رو دست دكتر ن. بي مسووليتي بود. گفتم حالم خرابه، گفت معلومه...برو تا دردسر درست نكردي براي كسي...شايد خسته‌ام، بي‌تابم بدجور. اه...چرا همه چي اينجوريه؟ حرف بزني ميگن زنجموره مي‌كني...ناله مي‌كني...خفه شدم به خدا...يكي به دادم برسه.
بايد برم گم شم شايد، يه چند وقتي، سفري ...چيزي...يكي به دادم برسه.
٭ ...بند دوم...
يك ماهي بود كه به تمرين‌هام نرسيده بودم. اصلا“ وقت اين چيزها پيدا نمي‌شد. چه بده...حتي نمي‌توني چند ساعت به اونچه دوست داري، بپردازي. ديشب بالاخره سري زدم به جمعمون. همه اومده بودن. اونهايي كه هفته قبلش هم بودن، تمركز رو محورهاي انرژي متقابل رو تمرين كرده بودن. معلمم پرسيد مي‌خوام در موردش حرف بزنم يا نه؟ گفتم نه، ترجيح ميدم با خودتون تنها حرف بزنم. دير وقت بود كه همه رفتن. ما هم نشستيم مثلا“ براي حرف زدن. ساكت نگام كرد...قرار بود من حرف بزنم آخه!! اصلا“ نمي‌دونستم چي بگم...گفتم: مي‌دونين چيه، الان هر چي بگم ناله مي‌شه، يا نه بدتر...چس ناله مي‌شه...!
از گفتن اين كلمه خيلي خجالت كشيدم جلوش. ابروش رو انداخت بالا...گفت: خانم، اگر اين ناله‌ها، روحت رو سبك مي‌كنه...من آماده شنيدنم.
يه چيزهايي گفتم اما اون حرف‌هايي نبود كه دلم مي‌خواست بگم. فورا“ فهميد. من هم سرمو انداختم پايين، اومدم خونه، به خودم قول دادم مست كنم، اثر زيادي نكرد...مشروب‌هاي وطني...اينجا هيچي اصل نيست!... بعد به قول يكي از دوستم، تا صبح با اجنه و ارواح گپ زدم. اينهم يه نوعشه.
٭ ...بند اول...
“...روزگاران گذشته،
خالي از فرياد شبگرد و غزل گشته،
باغ سرسبز جواني‌ها، خزاني شد.
سال‌ها بي بودنت بودم،
تن به هر بيهوده فرسودم،
جمع اين مطلب زدم من،
زندگاني شد...“
٭ آلپاچينو مي‌گفت ( از قول خدا البته!):
see, dont touch!
touch, dont taste!
taste, dont eat!
eat, dont swallow!
عجب حكايتي...



Sunday, January 12, 2003

٭ داشتم نوشته بامداد (من حرص ميخورم، پس هستم) رو ميخوندم ، نميدونم چرا يهو ياد حاج آقا زم افتادم و اوضاع حوزه هنري. دوستي داشتم كه سالها پيش تو سوره كار ميكرد، بخش هنرهاي تجسمي. گاهي كه پيش هم بوديم سر درد و دلش باز ميشد از گل كاريهاي سوره و باغباني هاي حوزه!! ميگفت: طرف يه عده دانشجو رو فشرده به هم، زوري زوري با چسبيدن به اين مقام معظم و اون مقام مكرم، يه شبه آموزشگاه درست كرده، اسمش رو هم گذاشته: موسسه آموزش عالي! هدف هم كه معلومه...تبليغ! حالا يه چند تايي هم استاد، از بد حادثه گذارشون اوفتاده اونجا ، (كه البته بيشترشون بيش از يك ترم دوام نميارن!! ميرن پشت سرشون رو هم نگاه نميكنن) و گاهي كه بوي پست مدرنيسم از كارشون بلند ميشه، يهو رياست موسسه (يادم نيست دوستم ميگفت محلوجي بود...يا كسي شبيه اين! فرقي هم نداره)، يه جلسه ميذاره و هشدار ميده كه يا ايهالناس...حواسها جمع باشه...ما بغل دست حوزه هستيم ها!!!!
حالا ما هم به نوعي در اين ملغمه، داريم گرفتار يك موجود عجيب و ناقص الخلقه اي ميشيم كه اسمش شده: پست مدرنيسم اسلامي! عجب...
٭ حيف...چقدر مداد تراشيدن لذت داشت. حالا كه اتود و مغزي مداد، دست‌ها رو اسير كرده، انگشت‌هاي من دارن حسرت مدادهاي سوسمار و تراش‌هاي تيز رو مي‌خورن، حسرت اون تراشه‌هاي رويايي، كه مي‌شد تو عالم بچگي باهاشون گل درست كرد، مي‌شد بوشون كرد...بوي خوش چوب كه با بوي دست بچگي‌ قاطي شده. مي‌شد بوي يك زندگي مثله شده با تبر رو توي ريه‌ها كشيد.
حالا اما...مدادها و تراش‌ها يك جورهايي غريبن، يك جورهايي، مثل من، از يه چيزايي ترسيدن. يك جورهايي هول مي‌كنن اگه ببريشون سر كلاس. يك جورهايي بي اعتماد شدن به انگشت‌ها.
ديگه از اون دل‌دل بين انگشت‌ها و تن مداد خبري نيست، ديگه از اون معاشقه دندون و مداد، خبري نيست...حيف...ديگه از لذت تراشيدن مداد، خبري نيست.



Saturday, January 11, 2003

٭ قانون دنياي بزرگ‌ترها
اون وقت‌ها دنيا خيلي بزرگ نبود، اما تجربه‌هاي كوچيك هم دردناك بود. اون وقت‌ها من هنوز بعضي قانون‌ها رو نمي‌شناختم.
تو دعواي برادرها با هم، اگر دست يكي تو صورت اون يكي مي‌خورد، يا سر يكيشون، سختي زمين رو تجربه مي‌كرد، گريه، كلام اول و آخر بود. اون وقت صداي مهربون و دست نوازش مادر مي‌اومد، اشك‌ها رو پاك مي‌كرد و قانون دنياي بزرگترها رو براشون مي‌گفت: مرد كه گريه نمي‌كنه.... دختر كوچولويي هم اون وسط اين قانون رو مي‌شنيد. اما كسي بهش نمي‌گفت اين قانون مال تو نيست.
دنيا بزرگ‌تر شد، يادگيري‌ها دردناك‌تر...
حالا نوبت دختر كوچولو بود. وقتي چهارچوب بي‌رحم در، يادم مي‌داد كه حواسم رو جمع كنم، وقتي استكان داغ، واژه سوختن رو براي انگشتام هجي مي‌كرد، وقتي زانوهاي زخمي‌ام، زودتر از من معني دوچرخه‌سواري رو فهميدن، وقتي كشف كردم باغچه مهربونمون، غير از گل‌هاي رز، با تيغ‌ها هم دوسته...وقتي بغضم مي‌شكست و خورده‌هاش اشك مي‌شد تا بريزه، يك قانون...قانون دنياي بزرگترها يادم مي‌افتاد.
دست مهربون مادر مي‌اومد تا روي آموخته‌هاي دردناك مرهم بگذاره...اما دختر كوچولو مي‌دونست كه مرد كه گريه نمي‌كنه.... حالا مادر مي‌خنديد به اين قانون، اما نمي‌گفت اين قانون مال تو نيست...
الان دنيا خيلي بزرگ شده...آوخ از تجربه‌هاي دردناك...دختر كوچولوي اون روزها هنوز قانون رو از ياد نبرده. گاهي كه مادر ازش مي‌خواد خودشو سبك كنه هنوز مي‌گه، مرد كه گريه نمي‌كنه.... مادر ديگه نمي‌خنده، اما باز هم نمي‌گه قانون، قانون تو نيست...
اما انگار من ديدم...جايي ديدم انگار ...كه مردها هم گريه مي‌كنن.



Friday, January 10, 2003

٭ ...
“سروش پرهيزگار گله كرد:
مرا گيتي تنگ است،
راستي آن جا، ميهمان نيست...“

٭ بخدا همين جوريه...خفگي يعني همين، همين حسي كه من الان دارم. دارم براي يه ذره هوا دست و پا مي‌زنم. خفگي همينه...وقتي حرف مياد تو گلوت، اما تو بايد قورتش بدي...نمي‌توني حرفت رو تف كني بيرون. مي‌خوره تو صورت از ما بهترون
خفگي همينه كه چشات چيزي رو مي‌بينه كه نبايد ببيني، و نمي‌توني بگي : هي! من ديدم چه غلطي كردي غريبه...دستت رو كوتاه كن از اين نعمت، از اين سفره باز...واي از حياي گربه.
خفگي همينه كه مي‌خوره تو سرت، تو هم باز سرت رو مياري بالا ميگي: لطف كن يه بار ديگه بزن!
خفگي همينه كه ميان جلوي چشات ميگن: دستور فلاني بوده...نه به من ربط داره نه به تو بچه مزلف!!
خفگي همينه كه داره سلطان صاحبقران دوباره خودشو تكرار مي‌كنه...دور شيد...كور شيد...
خفه شدم به خدا...



Thursday, January 09, 2003

٭ حالا كه با خودم تنها شدم، مي‌بينم بدجوري از ته دلم هزار تا حرف نصفه و نيمه مي‌ريزه بيرون. هم دلم مي‌خواد بهش فكر كنم، هم يك جورهايي دلهره نمي‌ذاره جديش بگيرم. گاهي نگام كه مي‌كنه تنم مور مور مي‌شه. وقتي هم كه اتفاقي باهاش تنها مي‌شم، هول مي‌كنم. دوست ندارم بفهمه كه هول مي‌شم...همه چي بايد عادي باشه، اما نمي‌شه، كاري رو خراب مي‌كنم، خودمو مي‌زنم به كوچه علي چپ...كه يعني نفهميدم كه خراب شده. يا متوجه نيست يا هست و به روي من نمياره...كاش دوميش باشه. ديروز كه رفتم راپورت كارم رو تحويل بدم، دم در راديوگرافي مثل اجل معلق وايساده، وقت مناسب بود اما باز حرفم نيومد...هميشه زودتر از من كارش تموم مي‌شه...توي بخش، اگر الكي هم سر بچرخونم،مي‌بينمش...همه جا هست. كاش بتونه حرفمو بخونه. من كه اينقدر بدبخت و خاك بر سر نبودم...اينقدر لال نبودم تا حالا، چم شده؟ از چي اينطور زرد كردم؟ از چي رنگم پريده؟ مريضم؟ سرطان روح دارم...بالاخره خودم بايد بتونم دردم رو تشخيص بدم. آره من سرطان روح دارم كه مثل خوره، مي‌خوره و مي‌بره. اگر مي‌شد نگاهم رو بگيره..
٭ بامداد به ما سلام مي‌كنه
اينجا مي‌شه وزن سكوت رو حس كرد. پر قاصدكي كه نيست، اما اگر هم باشه، مي‌شه صداي سرخوردنش رو شنيد. غلطيدن سنگريزه‌ها، چرق و چرق سنگ‌ها، هوهوي ملايم باد، و صداي سوختن هيزم‌ها، سمفوني آرامش بخشيه كه آدم رو تو خودش مي‌كشه. از همهمه شهر در آبان ماه خبري نيست، اما سرما يادت ميندازه كه اينجا خيلي وقته پاييز به زمستون پيوند خورده. نور آتش دور و برو روشن مي‌كنه و سايه‌هاي خاكستري و سياه رو دنبال خودش مي‌كشونه. هوا بوي خاصي داره. من با هر نفس، بوي طبيعت رو به درونم مي‌كشم، به بخار بازدمم كه نگاه مي‌كنم منتظرم انعكاس اين عطر رو تو ذرات هوا ببينم.
سينه‌ريز ستاره‌ها كم‌كم جلاي خودشون رو از دست مي‌دن. فكر مي‌كنم باد هم سوز خودش رو از دست مي‌ده. خيره به آتش، زانوهام رو بغل كرده‌ام.پر از التهابم. مي‌دونم كه چيزي باقي نمونده. كم‌كم از راه مي‌رسه، آروم توي آسمون پهن مي‌شه، يك رنگ عجيب، غير قابل تعريفه. انگار اين خون ستاره‌هاست.، انگار كسي اون دورها، تك‌تك ستاره‌ها رو گردن مي‌زنه. توي اين طشت گرسيوز، من حكايت قتل عام ستاره‌ها رو مي‌خونم. نور هيمه كم رنگ‌ترمي‌شه...روشن و روشن‌تر...من روشن مي‌شم، سنگها روشن مي‌شن، طبيعت به وجد مياد، و كوه...قله خودش رو مي‌سپاره به نوازش نور. گردونه خورشيد به حركت درمياد و بامداد به من منتظر لبخند مي‌زنه.
تنم دچار زلزله مي‌شه، كوه هم از هيجان من مي‌لرزه.نور، سيماب‌وار روي كفه آسمون جاري ميشه. يك روز ديگه...يك روز ديگه...من و قله در سلام بامداد.



Tuesday, January 07, 2003

٭ بهار هفده سالگي
نيسم اردي‌بهشت، نگاه دختران نارنج و انتظار من در نوش اين لحظه.
آميزش خواهش و نياز، ميل بي‌پايان چشيدن، لرزش خفيف ذرات تن، دل‌دل بي‌تابانه انگشت‌ها در التماس لمس، نيم گامي به جلو، حس گرمايي مطبوع، يك دم عميق...خالي از هراس نيافتن بازدم، بلعيدن اين عطر خوش، نيم گامي ديگر به پيش...تماس...ذوب شدن سلول‌هاي ملتهب در حرارت وصف نشدني اين پيوند...
لب‌هايي نيمه باز، رطوبتي با طعم اكسير حيات، پلي ميان دو كلام ناگفته، پلك‌هايي فروافتاده و سنگين، بي ردپايي از ميل به گشوده‌شدن دوباره...موج پر شتاب نفس...و انتظار دختران نارنج...
حركت آرام لب‌ها، جاودانه شدن لحظه، توقف زمان...و سكوت...
خم شدن سري به روي سري ديگر، تكيه بر سرير سليمان، كشف‌الارمز پادشاهي هفت اقليم...اولين بوسه نوجواني در اردي‌بهشت هفده ساله...نطفه بستن يك خاطره و زايش يك روياي قديمي...
اي بوسه هفده سالگي، تكرار شو...



Monday, January 06, 2003

٭ صدايي شبيه خود تو
بانو جان...هيچ گفتم كه صداي تو شبيه چيه؟ وقتي مكالمه‌اي رو شروع مي‌كني، با واژه‌هاي نرمت، با اون لحن كشدار و پر ناز، مثل سبزه پري سبزه قبا، مثل ناز خاتون، مثل ناز حوريايي عذرا...مثل موج آب...چرا كه نه؟ پري‌هاي دريايي جز آب و نواش موج، زبان ديگه‌اي نمي‌دونن. دوستمون...دوستت، همون ارتباط مشترك، همون حلقه پيوند من و تو، اگر از راز پنهان شاه ماهي‌ها و معجون عشق آب بي خبر بود كه تو رو اينطور پرستش‌وار، پري دريايي نمي‌خوند. حالا همون‌جا بشين و باور نكن حرف منو...كه مي‌دونم وسط اين داستان، يك وقت ناوقت، شازده‌اي پيدا مي‌شه و بوسه‌اي رو از ميون كرشمه‌هاي تو مي‌دزده...كاش من باشم اون موقع و ببينم...



Sunday, January 05, 2003

٭ خونه درختي
“يه خونه درختي، يه خونه راحت و آزاد
خونه راز من و تو، خونه بخت
يه خونه اون بالا‌ها، روي شاخه‌هاي پر برگ درخت،
دنج‌ترين خونه عالمه.

يه خونه توي خيابون، يه خونه پاك و پاكيزه
كه موقع رفتن توش، آدم بايد حتم كنه پاش تميزه،
خونه‌اي نيست كه اصلا“ من بخوام يه وقتي
خوشا زندگي تو همون خونه درختي.........“

شعري بود از شل سيلورستاين. گاهي شعرها عجيبن...نمي‌توني بدون چند بار خوندن ازشون بگذري. دلت نمياد همين جوري ولشون كني...بايد انگار باهاشون همراه بشي. خوندنش كمه...راضي نمي‌كنه. اين از اون شعرهاست كه فقط شبيه خودشه. وقتي مي‌خونيش خوب مي‌فهمي از كيه...ريشه‌اش چيه...چه جوري اومده. اصلا“ شتاسنامه‌اش با خودشه. شعرهاي بي مرز...بدون تاريخ مصرف.
٭ باورها...
آره، حق داري...چيزهايي هست اين وسط، كه گاهي نمي‌ذاره حرف همو خوب بفهميم. اسمشو بذارم اختلاف نظر؟ يا دو ديد مختلف به دنيا؟ يا شايد هم تمايل به باور بعضي پديده‌ها؟ نمي‌دونم...اما هر چي كه هست يك تفاوت اساسي من و تو رو از هم جدا مي‌كنه. من از گفتن باورهام نمي‌ترسم. ترسيدن بي‌فايده است. من با باورهام زندگي مي‌كنم، به اونها بال و پر مي‌دم، و اجازه مي‌دم من رو در خودشون حل كنن، مي‌گذارم وقت‌هاي بي حوصلگي، از سر و كولم بالا برن و تا مي‌تونن من رو با خودشون به دنياي عجايب ببرن. وقتي از چيزي مي‌ترسم، اين باورهاي من هستن كه من رو از ترس دور مي‌كنن و به ساحل امن مي‌رسونن. من با باورهام زندگي مي‌كنم و از گفتن اونها، اعتراف به اونها، نمي‌ترسم.
من باور مي‌كنم كه هيچ‌وقت، حتي وقتي تنها با خودم بودم، تنها نبودم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم توي چشم‌هاي تو نگاه كنم و روحت رو ببينم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم نبض روحت رو بگيرم، و با اون بشينم و حرف بزنم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم با لمس دست‌هاي تو، درد رو از تنت بيرون بيارم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم با همين گوش‌ها، حرف مردمان ساكن اون طرف پل زندگي رو بشنوم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم آفتاب رو بچشم و از تموم شدنش نترسم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم تمام شب بدون خستگي به صداي نفس كشيدن يك تن در حال مرگ گوش بدم،
...آره...كسي اونجا نشسته كه مدام به من نگاه مي‌كنه...و من از اون نمي‌ترسم.
من خودم رو باور مي‌كنم...و از باور اين باورها نمي‌ترسم.



Friday, January 03, 2003

٭ مرا ببوس...
حيدر رقابي رو من هم مثل خيلي‌ها نمي‌شناختم اما ترانه مرا ببوس باز هم مثل خيلي‌ها ورد زبونم بود. كدوميك از ما از اين ترانه خاطره نداريم؟ اتفاقي يكي از دوستام كتابي از ينگه دنيا برام فرستاد، پر از مطالب خوندني از تاريخ پان ايرانيسم تو مملكتمون، اين مطلبش رو مي‌خوام بنويسم تا هميشه يادم بمونه كه رقابي خودش رو چطور وارد صندوقخونه دل مردم كرد.
“ حيدر رقابي (هاله) رهبر سازمان سربازان جبهه ملي بود و ملت‌گرايي تندرو. در مرداد 1322 مسوول كميته نهضت مقاومت ملي دانشگاه تهران شد و با حسين جلالي (مسوول شاخه پان ايرانيست‌ها در دانشگاه تهران) همكاري داشت.( رقابي پان ايرانيست نبود) در اين دوره پر التهاب سياسي ، رقابي دل به عشق دختري باخته بود و مصمم بود پس از پايان تحصيل با وي ازدواج كند. پس از تظاهرات سال 32 و كشته شدن سه دانشجو در دانشگاه، اوضاع به وخامت گراييد و رقابي، كه به دستگيري خود اطمينان داشت، تصميم به خروج از ايران گرفت و قبل از ترك ايران، شبانه به منظور زيارت دلبر، راهي منزل او شد و به نقل از يكي از دوستانش كه او را همراهي مي‌كرد، دو بيت نخست ترانه مرا ببوس را سرود.
“...مرا ببوس...مرا ببوس
براي آخرين بار، ترا خدا نگه‌دار،
كه مي‌روم به سوي سرنوشت.“

وي پس از ديداري كوتاه و در راه بازگشت اين چامه را سرود:
چو يك فرشته، ما هم
نهاده ديده بر هم
ميان پرنيان غنوده بود،
به آخرين نگاهش، نگاه بي گناهش،
سرود واپسين سروده بود.

رقابي پس از مدت كوتاهي ترانه را تكميل كرده براي يكس از دوستانش(مجيد وفادار) فرستاد. او نيز بلافاصله آهنگي براي آن ساخت. فرار رقابي هرگز به ثمر نرسيد (در آن شرايط حدالاقل) و ديري نگذشت كه گرفتار ماموران تيمور بختيار شد.
سال‌ها بعد، رقابي پس از خروج از زندان، سفر خود را تحقق بخشيد، بدون آنكه از سرنوشت دلدار خبري داشته باشد. ترانه مرا ببوس چندي بعد با صداي حسن گلنراقي به گوش ايران رسيد و با پيشباز فراوان روبرو شد. و ديري نگذشت كه شايع شد اين ترانه را سرهنگ سيامك، يا مبشر، كه افسري توده‌اي بود،شب قبل از اعدام، براي دخترش سروده است.
حيدر رقابي در آذرماه 67 درگذشت و يادش را در بند بند اين ترانه براي من و تو جاودانه كرد.
٭ خدا مي‌دونه بعد از چند روز كاري و كشيك‌هاي اضافه و اجباري بالاخره امروز مثل بقيه ملت تعطيل بودم. ديشب يهو به سر زد برم كوه...به چند تا از دوستا زنگ زدم كسي حالشو نداشت من هم ديدم فايده نداره. به پيشنهاد يكي از بچه‌ها جمع شديم دور هم تا كمي با هم باشيم. بعد از كلي حرف و پرت و پلا و سياست و توي پوست رهبران سياسي و غير سياسي نماز خوندن و آب پاكي روي دست بعضي‌ها ريختن( كله‌ها كمي گرم بود آخه!!)...قرار شد مشاعره كنيم. مشاعره كه نه...هر كس هر كلمه‌اي به ذهنش مي‌رسه بگه و سرمه هم بنويسه...فرخ شروع كرد...به ترتيب و بدون فكر و انتخاب.
، كهربا، ريسمان، پلك، سبزه پري، ...دريغ، ارغوان،مشق، پندار، فلق،... پيشوا، عقيق، پريا، ...هذيان، تحمل، گوركن...انفجار...طافت....آخرين كلمه باز مال فرخ بود ملغمه عجيبي شد دست آخر، پايان نداشت، به گريه ناگهاني فرخ منجر شد...از چند لحظه قبلش بغض توي صداش پرپر مي‌زد. براش آب آوردم، يك دفعه پا شد اوستا آورد...گفت بخون همون هميشگي رو... شيطنتم گل كرد، گفتم: نقل حديث مي‌كني...با سيد علي(منظورم سيد علي صالحي بود ها...!!) چطوري؟
“ غنيمت است اين دور هم نشستن و
يك پياله كنار پياله ديگر...!
همين كه يادمان نمي‌رود هنوز،
مي‌شود از بعضي گريه‌هاي ناهنگام گذشت و
رفت
و هر چه داري ببري براي باران و
طبقي ترانه و ريحان بياوري،
خودش خيلي است!“

جوابي نداد. همه چپ چپ نگام كردن... من هم كه ديدم خوش‌مزگي بامزه‌اي نبود رفتم يه feng shui گذاشتم توي ضبط و مثل بچه آدم خوندم:
“...براي فروغ و فرش، من او را با نماز بلند مي‌ستايم،
من او را با نماز نيك به جاي آورده، با زور (zavr) مي‌ستايم،
آن اردويسورناهيد مقدس را،
بشود تو اينچنين از پي استغاثه به فرياد برسي،
اي اردويسورناهيد...“

خوب...اين هم از آبان يشت. بعد سكوت اومد و آروم آروم ما رو در اردويسورناهيد حل كرد. تا وقتي خداحافظي كرديم از هم، حرف زيادي رد و بدل نشد. اما بيرون كه اومدم، سبك بودم، مي‌تونستم بپرم.
الان هم كه اينجا نشستم و از يك آرامش عجيب و بي سابقه لذت مي‌برم، هنوز نمي‌دونم اين آرامش اثر چي بوده...گذروندن يك روز توي يك جمع ساده...بيرون ريختن همه حرف‌هاي انبار شده...يا رها شدن در اردويسورناهيد...



Thursday, January 02, 2003

٭ ارداويرافنامه
امروز مطلبي توي روزنامه در مورد“ آخرين وضعيت صندوق ذخيره ارزي از زبان مسوولان“ نظرم رو جلب كرد. ملغمه‌اي از ندانم كاري‌ها و پاسخگو نبودن به مردم( اين ماييم كه بارش رو مي‌كشيم، نه؟) و هيچ كس ديگه...خصوصي شدن‌هاي بي ضابطه و اين چيزها ديگه...ياد مطلبي افتادم توي ارداويرافنامه كه جووني‌هام مي‌خوندم. خونه كه اومدم دوباره سري زدم بهش. ارداويراف مرد پرهيزگاري بوده كه موبدهاي زردشتي(اواخر دوران ساساني، البته) او رو انتخاب مي‌كنن كه به اون دنيا سفر كنه و از روان درگذشته‌ها خبر بياره. سير و سفر ويراف از آتشكده فرن بغ شروع مي‌شه و به مدت هفت شب با همراهي دو فرشته طبقات بهشت و دوزخ رو مي‌بينه و از پاداش و كيفر كارهاي خوب و بد خبر مياره ( ببينم غير از كمدي الهي دانته، ياد چيز ديگه‌اي نمي‌افتي، خوابگرد؟؟)
توي فرگرد 28 ارداويراف اومده:
“ ديدم روان مردي كه او را در هوا داشتند و پنجاه ديو و مار شيبا ( :افعي) از پيش و پس همي زدند. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد؟
سروش پاك( از مهم‌ترين ايزدان زردشتي، نمودار اطاعت و فرمانبرداري... ) و ايزد آذر( در اوستا پسر اورمزد گفته شده و واسطه تقرب به درگاه اهورامزدا) گفتند كه اين روان آن مرد بدكار است كه به گيتي، بد پادشاهي كرد و به مردمان بخشش نكرد و آزار و شكنجه بدين آيين كرد. “

حالا شرحش با خودش.



Wednesday, January 01, 2003

٭ روباه گفت: “اهلي كردن“ چيز بسيار فراموش شده‌اي است...يعني علاقه ايجاد كردن.
سن‌تگزوپه‌ري عزيز...چه اكسيري بود...نگاهي كه هيچ احتياجي به معجزه نداشت...با نگاه كه لمس مي‌شدي...پر مي‌زدي، پروازي دايم
.
٭ هزار و يك شب...
باز هم كم آوردن...1:20 دقيقه شب به اورژانس احظار مي‌شم...چي شده امشب؟ اينهمه آدم...؟ در باز مي‌شه مردي ميانسال مياد تو...از درد ناله مي‌كنه، ناله كه نيست...به “آخ و واي و مردم“ بيشتر شبيهه. مرد ديگه‌اي هم زير دستش رو گرفته. منو كه مي‌بينن كمي جا مي‌خورن. انتظار كس بخصوصي رو دارن مگه؟؟ بيمار در كمال بي ميلي جواب سوال‌هاي منو ميده. نمي‌خواد معاينه‌ش كنم...بدجوري نگام مي‌كنه. از جواب‌هاي بي سر و تهش چيز زيادي دستگيرم نمي‌شه...بي رغبت...بد خلق.
:“آخرين بار ديشب رفتم...نه خير...نه...“
سوالم ناموسي بود انگار! بدجور من و من كرد تا جواب بده!!! با هم پچ پچ مي‌كنن. همراه مي‌پرسه: “نمي‌شه با يك آقا حرف بزنيم؟!“
:“ يك آقا؟...“
دوزاري كجم مي‌افته. حال جر و بحث ندارم. همكارم گرفتار...مثل بقيه...با اين حال زنگ مي‌ز‌نم تا بياد. جوابش رو مي‌دونم از قبل.
: “بگو مگه خونه خاله‌س؟؟...گرفتارم اينجا...و...و...نمي‌خوا بره جاي ديگه.“
: “كس ديگه‌اي نيست جز من...آقا نداريم!!!“
خوشش نمياد از جوابم. مي‌فرستمش پايين، جوابمو كه نمي‌ده دست كم ببينم اون تو چي مي‌گذره. 02:15 برمي‌گردن...سنگ در مجراي ادرار...دردسر شروع مي‌شه...دارو؟ ساند؟ مجبورم. ظرفيت تكميله و خطرناك شده...بهش كه مي‌گم غوغا به پا مي‌شه!
:“ يعني چه خانم؟ يك دكتر مرد گفتم...“
دوباره گوشي رو برمي‌دارم.
:“ اي بابا! از عهده يك مريض بر نمايي؟“
عصباني نمي‌شم ازش. چرا؟ چون خوب همكارمه، دوستمه، چند ساعته ننشسته آروم...مگه خودت نشستي؟؟! اصلا“ حالش هم نيست نصفه شبي! زير نكاه‌هاي بد و مظنون و داد و بيداد بيمارم كارم رو انجام مي‌دم. دستكش رو هنوز از دستم بيرون نياوردم كه سر و كله همكارم پيدا مي‌شه...آقاي بيمار شاكي نگاهم مي‌كنه در حالي كه لب بالاش رو تا اونجا كه تونسته به بيني‌ش نزديك كرده...توي نگاهش چي موج مي‌زنه؟ نمي‌دونم...چرا مي‌دونم...رو به همراهش...چيزي مي‌گه...فقط يك جمله‌اش رو مي‌شنوم...توي سرم يك ناقوس بزرگ به صدا درمياد. چي بگم؟ كي بود گفت ما خودمون مي‌خواهيم بهمون توهين بشه؟ يادم نمياد كي بود.
04:20 تا صبح خيلي مونده...اين هم فقط يك شب از هزار و يكشبه...حكايت همچنان باقيست...




Tuesday, December 31, 2002

٭ “پري دريايي“ سال نو مبارك.
اگر سرزمينت يخ‌زدس، اگر آدم‌ها به قول خودت، آدم‌هاي ديگه رو نمي‌بينن، اگر روزها منتظر خيلي چيزها مي‌موني...خيلي خبرها...و يا باز به قول خودت در التهاب شنيدن “ زنگ اين تلفن لال“ مي‌نشيني و به حركت درخت‌هاي عريان خيره مي‌شي...فقط يادت باشه من اينجام. يادت باشه خوابگردها از فاصله‌ها نمي‌ترسن... خوابگردها براي پري‌هاي تنها گريه نمي‌كنن...خوابگردها ...خوابگردها آدم‌ها رو فراموش نمي‌كنن. خوابگردها صداها رو از ياد نمي‌برن...به خصوص اگر اين صدا آميخته‌اي از درد و اميد و محبت باشه. سال جديد رو با من شروع كن... نه مقلب القلوبي كنارت هست و نه محول الحالي...اما آتشي هست و درياي رنگ...با من بخون: زردي من از تو، سرخي تو از من.



Monday, December 30, 2002

٭ هر آنكس كه دندان دهد...
اومدم بگم: سال نو به همه مسيحي‌ها مبارك.
به همه اونهايي كه فرداشبشون پر از نور و روشني و آتش بازيه...پر از فشفشه و بوق و كلاه رنگيه...و ...شامپاني، يك گيلاس شامپاني براي شگون سال نو در دستشونه و ...به سلامتي...
به اونهايي مبارك كه دنياشون يك جور ديگست. نمي‌گم چه جوري...كيه كه ندونه؟....آي ملت، اونهايي كه خيلي چيزها سرتون مي‌شه...گوش‌ها باز...مي‌شه چيزي بپرسم؟ سنتا كلاوس مهربون اومد و رفت و خيلي‌ها رو هم يادش رفت! اما به من بگيد مسيح مهربون كه يادش نمي‌ره...ها؟
يادم باشه: هر آنكس كه دندان دهد...الزاما“ نان نمي‌دهد.




Sunday, December 29, 2002

٭ خواستيم، نشد.
“ خواستن توانستن است.
خواستيم. نشد.
هميشه خواستن توانستن نبود.“
ياد قدسي قاضي نور به خير با شعرهاي ساده و پر مغزش. امشب هم دوباره نوبت من بود كه بخوام و نتونم...جمع ما امشب خيلي تلاش كرد كه بالاخره نتيجه‌اي بگيره. كارمون كه بيهوده نبود اما اون جوري هم كه انتظار داشتيم، نبود.
پري دريايي، امشب با من حرف بزن تا بدونم كه هستي، بدونم كه هنوز از ني لبكت صدايي به گوشم مي‌رسه...بگو توي سرزمينت، توي شهرت، كه از من خيلي دوره، مردم به پري دريايي چي ميگن؟ بگو تا من هم تورو با همون اسم صدا كنم...مي‌دوني... كلام آشنا، صداي آشنا و لحن آشنا دل رو آروم مي‌كنه...
بانو كلام آخر اين كه “ در انبوه من و اين بغض بيقرار...جاي تو خالي...“

٭ من خوابم. رفته‌ام كوه. كوهنوردي نيست چون همه جا پر از صخره‌‌ست، تيز و برنده. نه كوله‌ا‌ي دارم، نه لباس و كفش مناسب. همه جا سفيده از برف، اما من سردم نيست. مي‌دونم كه ترسيده‌ام. من اهل كوهنوردي‌ام نه صخرهنوردي...اينجا چه مي‌كنم؟ با ترس از افتادن بالا مي‌رم. صداي باد توي گوشم مي‌پيچه، بيشتر مي‌ترسم. به يك طاقي مي‌رسم در تلاش براي بالا رفتن از طاقي، پرت مي‌شم پايين...تنم به سنگ‌هاي تيز مي‌خوره، صخره‌ها تن من رو قطعه قطعه مي‌كنن و تنم همچنان به پايين سقوط مي‌كنه. چرا به زمين نمي‌رسم؟ افق هنوز دور سر من مي‌چرخه...نه اين تن منه كه مي‌غلطه...چرا به زمين نمي‌رسم پس؟
با سردرد از خواب بلند مي‌شم. طعم خاك رو توي دهنم حس مي‌كنم. دو تا مسكن...يك ليوان آب و نخي سيگار و معجون بي‌خوابي. شعري از سيلورستاين توي ذهنم دور مي‌زنه...
“ يه جايي هست كه پياده‌رو تموم مي‌شه
ولي هنوز خيابوني شروع نمي‌شه،
اون جا علف‌هاش نرم و سفيد رنگ درميان،
اون جا خورشيدش سرخ و آتشين مي‌سوزه
اون جا مرغ مهتاب، وقتي خسته از پروازه،
در باد پونه‌اي آروم مي‌گيره.“

٭ ذهنم پر شده از فكرهاي عجيب. هي دنبال چاره مي‌گردم، بيهوده...امروز براي آخرين بار جمع مي‌شيم، دوباره همون آدم‌هاي دفعه قبل. جمع مي‌شيم تا آخرين تلاش رو براي نجات تو انجام بديم. بچه‌ها مي‌گن: “ضرر نداره كه...چرا چوب لاي چرخ ميذاري تو؟..اگر دعايي راه به جايي داشته باشه بايد هر چه سريع‌تر روي بال مرغ آمين سوارش كرد، نكنه دير بشه.“ بخدا چوب لاي چرخ نمي‌ذارم من، اما دلم بهم مي‌گه كه اين‌ها بيهودست...دلم هيچ وقت اشتباه نمي‌كنه. كي بيشتر از من دلش براي شنيدن صداي تو مي‌تپه؟ ساده نيست اين حس. بايد بشينم به تو فكر كنم. سر كار كه نمي‌شه. نه اين‌كه از من جدايي اونجا، نه نيستي، اما نمي‌تونم بين همه آدم‌ها قسمت بشم. منتظر امشبم.




Saturday, December 28, 2002

٭ مي‌دونم داستان براي هردوي ما از وقتي شروع شد كه من از بيماري پري دريايي خبردار شدم. شايد مهم‌ترين دليل علاقه‌مندي من به اون، وجود يك دوست مشترك بود، يك حلقه ارتباط، كه مي‌تونست من رو به پري دريايي پيوند بده. اين پيوند نمي‌تونست يك اتفاق ساده باشه. دست كم نه براي من. انگار مي‌دونستم كه من بايد در جريان اين حادثه، كه بيشتر به داستان شباهت داره، قرار بگيرم. تمام اون حوادث عجيب بايد يه نوعي به من ربط پيدا مي‌كرد. شب اولي كه با دكتر ص در مورد پري دريايي صحبت كردم به من گفت: “كلاهت رو قاضي كن. وقتي داخل ماجرا شدي نمي‌توني و در واقع حق نداري خودت رو كنار بكشي...نه به عنوان يك پزشك و نه به عنوان يك انسان. اگر تحملش رو داري بسم الله.“ بايد بگم كه اون موقع نمي‌دونستم تا كجا بايد برم براي همين قول دادن خيلي راحت بود. اما امروز كه اينجا نشستم و در موردش مي‌نويسم، داستان خيلي فرق كرده. من موندم و فكر پري كوچك دريايي كه معلوم نيست تا كي “ دلش را در يك ني لبك كوچك مي نوازد آرام“... تا وقت خاموشي...تا وقتي كه من و يادش با هم شب‌زنده‌داري كنيم، تا وقتي كه ديگه صداش نباشه...
٭ بعد از دو هفته بالاخره از بيمارستان اومد خونه و من تونستم يك دل سير باهاش حرف بزنم. فكر ميكردم چيزي براي گفتن بهش نداشته باشم. آدم چي مي‌تونه به كسي بگه كه زودتر از بقيه داره بارشو از اينجا مي‌بنده و ميره؟ اين چند روزه بدجوري بي تاب بودم، شب‌ها كابوس بود و روزها آشوب دل. هر روز به مادرش زنگ مي‌زنم تا بدونم چي مي‌گذره. صداي اين زن من رو بي تاب تر مي‌كنه. گريه هاش، نگراني‌هاش، التماس‌هاش، كه ...“شما رو به خدا كاري بكنيد...“ چي بايد بگم بهش؟ مگه نمي‌دونه كه اين چيزها دست كسي نيست ...حيف كه نمي‌شه به مرگ گفت برو...برو بعدا“ مي‌بينمت! از همه اين ها گذشته، صداي خودش با اون آرامش هميشگي دلم رو بد جور مي‌سوزونه. دوستمون چه اسم برازنده اي بهش داده،“ پري دريايي“. به اندازه پري دريايي ساده، مهربون و صادق. ديروز بهش قول دادم كه مرتب باهاش حرف بزنم و به قول خودش نذارم “ تنهاي تنها مجبور بشه براي زندگي بجنگه“. قول دادم بهش كه هر كاري از دستم برمياد براش انجام بدم و حتي باز به قول خودش “ اگر شده بيام به خوابش و جلوي ترسيدنش رو بگيرم“. چي مي‌تونم بگم بهش؟ به پري دريايي؟
٭ ...راستش الان كه شوكه ام، هنوز نمي‌دونم چي بر سر نوشته هاي قبليم اومده...تا اونجا كه مي‌دونم خودم كه كاري نكردم، پس چي شده؟



صفحه اصلی