پرشيا خوابگرد شده




Saturday, December 28, 2002

٭ مي‌دونم داستان براي هردوي ما از وقتي شروع شد كه من از بيماري پري دريايي خبردار شدم. شايد مهم‌ترين دليل علاقه‌مندي من به اون، وجود يك دوست مشترك بود، يك حلقه ارتباط، كه مي‌تونست من رو به پري دريايي پيوند بده. اين پيوند نمي‌تونست يك اتفاق ساده باشه. دست كم نه براي من. انگار مي‌دونستم كه من بايد در جريان اين حادثه، كه بيشتر به داستان شباهت داره، قرار بگيرم. تمام اون حوادث عجيب بايد يه نوعي به من ربط پيدا مي‌كرد. شب اولي كه با دكتر ص در مورد پري دريايي صحبت كردم به من گفت: “كلاهت رو قاضي كن. وقتي داخل ماجرا شدي نمي‌توني و در واقع حق نداري خودت رو كنار بكشي...نه به عنوان يك پزشك و نه به عنوان يك انسان. اگر تحملش رو داري بسم الله.“ بايد بگم كه اون موقع نمي‌دونستم تا كجا بايد برم براي همين قول دادن خيلي راحت بود. اما امروز كه اينجا نشستم و در موردش مي‌نويسم، داستان خيلي فرق كرده. من موندم و فكر پري كوچك دريايي كه معلوم نيست تا كي “ دلش را در يك ني لبك كوچك مي نوازد آرام“... تا وقت خاموشي...تا وقتي كه من و يادش با هم شب‌زنده‌داري كنيم، تا وقتي كه ديگه صداش نباشه...
٭ بعد از دو هفته بالاخره از بيمارستان اومد خونه و من تونستم يك دل سير باهاش حرف بزنم. فكر ميكردم چيزي براي گفتن بهش نداشته باشم. آدم چي مي‌تونه به كسي بگه كه زودتر از بقيه داره بارشو از اينجا مي‌بنده و ميره؟ اين چند روزه بدجوري بي تاب بودم، شب‌ها كابوس بود و روزها آشوب دل. هر روز به مادرش زنگ مي‌زنم تا بدونم چي مي‌گذره. صداي اين زن من رو بي تاب تر مي‌كنه. گريه هاش، نگراني‌هاش، التماس‌هاش، كه ...“شما رو به خدا كاري بكنيد...“ چي بايد بگم بهش؟ مگه نمي‌دونه كه اين چيزها دست كسي نيست ...حيف كه نمي‌شه به مرگ گفت برو...برو بعدا“ مي‌بينمت! از همه اين ها گذشته، صداي خودش با اون آرامش هميشگي دلم رو بد جور مي‌سوزونه. دوستمون چه اسم برازنده اي بهش داده،“ پري دريايي“. به اندازه پري دريايي ساده، مهربون و صادق. ديروز بهش قول دادم كه مرتب باهاش حرف بزنم و به قول خودش نذارم “ تنهاي تنها مجبور بشه براي زندگي بجنگه“. قول دادم بهش كه هر كاري از دستم برمياد براش انجام بدم و حتي باز به قول خودش “ اگر شده بيام به خوابش و جلوي ترسيدنش رو بگيرم“. چي مي‌تونم بگم بهش؟ به پري دريايي؟
٭ ...راستش الان كه شوكه ام، هنوز نمي‌دونم چي بر سر نوشته هاي قبليم اومده...تا اونجا كه مي‌دونم خودم كه كاري نكردم، پس چي شده؟



صفحه اصلی