پرشيا خوابگرد شده




Friday, January 03, 2003

٭ مرا ببوس...
حيدر رقابي رو من هم مثل خيلي‌ها نمي‌شناختم اما ترانه مرا ببوس باز هم مثل خيلي‌ها ورد زبونم بود. كدوميك از ما از اين ترانه خاطره نداريم؟ اتفاقي يكي از دوستام كتابي از ينگه دنيا برام فرستاد، پر از مطالب خوندني از تاريخ پان ايرانيسم تو مملكتمون، اين مطلبش رو مي‌خوام بنويسم تا هميشه يادم بمونه كه رقابي خودش رو چطور وارد صندوقخونه دل مردم كرد.
“ حيدر رقابي (هاله) رهبر سازمان سربازان جبهه ملي بود و ملت‌گرايي تندرو. در مرداد 1322 مسوول كميته نهضت مقاومت ملي دانشگاه تهران شد و با حسين جلالي (مسوول شاخه پان ايرانيست‌ها در دانشگاه تهران) همكاري داشت.( رقابي پان ايرانيست نبود) در اين دوره پر التهاب سياسي ، رقابي دل به عشق دختري باخته بود و مصمم بود پس از پايان تحصيل با وي ازدواج كند. پس از تظاهرات سال 32 و كشته شدن سه دانشجو در دانشگاه، اوضاع به وخامت گراييد و رقابي، كه به دستگيري خود اطمينان داشت، تصميم به خروج از ايران گرفت و قبل از ترك ايران، شبانه به منظور زيارت دلبر، راهي منزل او شد و به نقل از يكي از دوستانش كه او را همراهي مي‌كرد، دو بيت نخست ترانه مرا ببوس را سرود.
“...مرا ببوس...مرا ببوس
براي آخرين بار، ترا خدا نگه‌دار،
كه مي‌روم به سوي سرنوشت.“

وي پس از ديداري كوتاه و در راه بازگشت اين چامه را سرود:
چو يك فرشته، ما هم
نهاده ديده بر هم
ميان پرنيان غنوده بود،
به آخرين نگاهش، نگاه بي گناهش،
سرود واپسين سروده بود.

رقابي پس از مدت كوتاهي ترانه را تكميل كرده براي يكس از دوستانش(مجيد وفادار) فرستاد. او نيز بلافاصله آهنگي براي آن ساخت. فرار رقابي هرگز به ثمر نرسيد (در آن شرايط حدالاقل) و ديري نگذشت كه گرفتار ماموران تيمور بختيار شد.
سال‌ها بعد، رقابي پس از خروج از زندان، سفر خود را تحقق بخشيد، بدون آنكه از سرنوشت دلدار خبري داشته باشد. ترانه مرا ببوس چندي بعد با صداي حسن گلنراقي به گوش ايران رسيد و با پيشباز فراوان روبرو شد. و ديري نگذشت كه شايع شد اين ترانه را سرهنگ سيامك، يا مبشر، كه افسري توده‌اي بود،شب قبل از اعدام، براي دخترش سروده است.
حيدر رقابي در آذرماه 67 درگذشت و يادش را در بند بند اين ترانه براي من و تو جاودانه كرد.
٭ خدا مي‌دونه بعد از چند روز كاري و كشيك‌هاي اضافه و اجباري بالاخره امروز مثل بقيه ملت تعطيل بودم. ديشب يهو به سر زد برم كوه...به چند تا از دوستا زنگ زدم كسي حالشو نداشت من هم ديدم فايده نداره. به پيشنهاد يكي از بچه‌ها جمع شديم دور هم تا كمي با هم باشيم. بعد از كلي حرف و پرت و پلا و سياست و توي پوست رهبران سياسي و غير سياسي نماز خوندن و آب پاكي روي دست بعضي‌ها ريختن( كله‌ها كمي گرم بود آخه!!)...قرار شد مشاعره كنيم. مشاعره كه نه...هر كس هر كلمه‌اي به ذهنش مي‌رسه بگه و سرمه هم بنويسه...فرخ شروع كرد...به ترتيب و بدون فكر و انتخاب.
، كهربا، ريسمان، پلك، سبزه پري، ...دريغ، ارغوان،مشق، پندار، فلق،... پيشوا، عقيق، پريا، ...هذيان، تحمل، گوركن...انفجار...طافت....آخرين كلمه باز مال فرخ بود ملغمه عجيبي شد دست آخر، پايان نداشت، به گريه ناگهاني فرخ منجر شد...از چند لحظه قبلش بغض توي صداش پرپر مي‌زد. براش آب آوردم، يك دفعه پا شد اوستا آورد...گفت بخون همون هميشگي رو... شيطنتم گل كرد، گفتم: نقل حديث مي‌كني...با سيد علي(منظورم سيد علي صالحي بود ها...!!) چطوري؟
“ غنيمت است اين دور هم نشستن و
يك پياله كنار پياله ديگر...!
همين كه يادمان نمي‌رود هنوز،
مي‌شود از بعضي گريه‌هاي ناهنگام گذشت و
رفت
و هر چه داري ببري براي باران و
طبقي ترانه و ريحان بياوري،
خودش خيلي است!“

جوابي نداد. همه چپ چپ نگام كردن... من هم كه ديدم خوش‌مزگي بامزه‌اي نبود رفتم يه feng shui گذاشتم توي ضبط و مثل بچه آدم خوندم:
“...براي فروغ و فرش، من او را با نماز بلند مي‌ستايم،
من او را با نماز نيك به جاي آورده، با زور (zavr) مي‌ستايم،
آن اردويسورناهيد مقدس را،
بشود تو اينچنين از پي استغاثه به فرياد برسي،
اي اردويسورناهيد...“

خوب...اين هم از آبان يشت. بعد سكوت اومد و آروم آروم ما رو در اردويسورناهيد حل كرد. تا وقتي خداحافظي كرديم از هم، حرف زيادي رد و بدل نشد. اما بيرون كه اومدم، سبك بودم، مي‌تونستم بپرم.
الان هم كه اينجا نشستم و از يك آرامش عجيب و بي سابقه لذت مي‌برم، هنوز نمي‌دونم اين آرامش اثر چي بوده...گذروندن يك روز توي يك جمع ساده...بيرون ريختن همه حرف‌هاي انبار شده...يا رها شدن در اردويسورناهيد...



Thursday, January 02, 2003

٭ ارداويرافنامه
امروز مطلبي توي روزنامه در مورد“ آخرين وضعيت صندوق ذخيره ارزي از زبان مسوولان“ نظرم رو جلب كرد. ملغمه‌اي از ندانم كاري‌ها و پاسخگو نبودن به مردم( اين ماييم كه بارش رو مي‌كشيم، نه؟) و هيچ كس ديگه...خصوصي شدن‌هاي بي ضابطه و اين چيزها ديگه...ياد مطلبي افتادم توي ارداويرافنامه كه جووني‌هام مي‌خوندم. خونه كه اومدم دوباره سري زدم بهش. ارداويراف مرد پرهيزگاري بوده كه موبدهاي زردشتي(اواخر دوران ساساني، البته) او رو انتخاب مي‌كنن كه به اون دنيا سفر كنه و از روان درگذشته‌ها خبر بياره. سير و سفر ويراف از آتشكده فرن بغ شروع مي‌شه و به مدت هفت شب با همراهي دو فرشته طبقات بهشت و دوزخ رو مي‌بينه و از پاداش و كيفر كارهاي خوب و بد خبر مياره ( ببينم غير از كمدي الهي دانته، ياد چيز ديگه‌اي نمي‌افتي، خوابگرد؟؟)
توي فرگرد 28 ارداويراف اومده:
“ ديدم روان مردي كه او را در هوا داشتند و پنجاه ديو و مار شيبا ( :افعي) از پيش و پس همي زدند. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد؟
سروش پاك( از مهم‌ترين ايزدان زردشتي، نمودار اطاعت و فرمانبرداري... ) و ايزد آذر( در اوستا پسر اورمزد گفته شده و واسطه تقرب به درگاه اهورامزدا) گفتند كه اين روان آن مرد بدكار است كه به گيتي، بد پادشاهي كرد و به مردمان بخشش نكرد و آزار و شكنجه بدين آيين كرد. “

حالا شرحش با خودش.



Wednesday, January 01, 2003

٭ روباه گفت: “اهلي كردن“ چيز بسيار فراموش شده‌اي است...يعني علاقه ايجاد كردن.
سن‌تگزوپه‌ري عزيز...چه اكسيري بود...نگاهي كه هيچ احتياجي به معجزه نداشت...با نگاه كه لمس مي‌شدي...پر مي‌زدي، پروازي دايم
.
٭ هزار و يك شب...
باز هم كم آوردن...1:20 دقيقه شب به اورژانس احظار مي‌شم...چي شده امشب؟ اينهمه آدم...؟ در باز مي‌شه مردي ميانسال مياد تو...از درد ناله مي‌كنه، ناله كه نيست...به “آخ و واي و مردم“ بيشتر شبيهه. مرد ديگه‌اي هم زير دستش رو گرفته. منو كه مي‌بينن كمي جا مي‌خورن. انتظار كس بخصوصي رو دارن مگه؟؟ بيمار در كمال بي ميلي جواب سوال‌هاي منو ميده. نمي‌خواد معاينه‌ش كنم...بدجوري نگام مي‌كنه. از جواب‌هاي بي سر و تهش چيز زيادي دستگيرم نمي‌شه...بي رغبت...بد خلق.
:“آخرين بار ديشب رفتم...نه خير...نه...“
سوالم ناموسي بود انگار! بدجور من و من كرد تا جواب بده!!! با هم پچ پچ مي‌كنن. همراه مي‌پرسه: “نمي‌شه با يك آقا حرف بزنيم؟!“
:“ يك آقا؟...“
دوزاري كجم مي‌افته. حال جر و بحث ندارم. همكارم گرفتار...مثل بقيه...با اين حال زنگ مي‌ز‌نم تا بياد. جوابش رو مي‌دونم از قبل.
: “بگو مگه خونه خاله‌س؟؟...گرفتارم اينجا...و...و...نمي‌خوا بره جاي ديگه.“
: “كس ديگه‌اي نيست جز من...آقا نداريم!!!“
خوشش نمياد از جوابم. مي‌فرستمش پايين، جوابمو كه نمي‌ده دست كم ببينم اون تو چي مي‌گذره. 02:15 برمي‌گردن...سنگ در مجراي ادرار...دردسر شروع مي‌شه...دارو؟ ساند؟ مجبورم. ظرفيت تكميله و خطرناك شده...بهش كه مي‌گم غوغا به پا مي‌شه!
:“ يعني چه خانم؟ يك دكتر مرد گفتم...“
دوباره گوشي رو برمي‌دارم.
:“ اي بابا! از عهده يك مريض بر نمايي؟“
عصباني نمي‌شم ازش. چرا؟ چون خوب همكارمه، دوستمه، چند ساعته ننشسته آروم...مگه خودت نشستي؟؟! اصلا“ حالش هم نيست نصفه شبي! زير نكاه‌هاي بد و مظنون و داد و بيداد بيمارم كارم رو انجام مي‌دم. دستكش رو هنوز از دستم بيرون نياوردم كه سر و كله همكارم پيدا مي‌شه...آقاي بيمار شاكي نگاهم مي‌كنه در حالي كه لب بالاش رو تا اونجا كه تونسته به بيني‌ش نزديك كرده...توي نگاهش چي موج مي‌زنه؟ نمي‌دونم...چرا مي‌دونم...رو به همراهش...چيزي مي‌گه...فقط يك جمله‌اش رو مي‌شنوم...توي سرم يك ناقوس بزرگ به صدا درمياد. چي بگم؟ كي بود گفت ما خودمون مي‌خواهيم بهمون توهين بشه؟ يادم نمياد كي بود.
04:20 تا صبح خيلي مونده...اين هم فقط يك شب از هزار و يكشبه...حكايت همچنان باقيست...




Tuesday, December 31, 2002

٭ “پري دريايي“ سال نو مبارك.
اگر سرزمينت يخ‌زدس، اگر آدم‌ها به قول خودت، آدم‌هاي ديگه رو نمي‌بينن، اگر روزها منتظر خيلي چيزها مي‌موني...خيلي خبرها...و يا باز به قول خودت در التهاب شنيدن “ زنگ اين تلفن لال“ مي‌نشيني و به حركت درخت‌هاي عريان خيره مي‌شي...فقط يادت باشه من اينجام. يادت باشه خوابگردها از فاصله‌ها نمي‌ترسن... خوابگردها براي پري‌هاي تنها گريه نمي‌كنن...خوابگردها ...خوابگردها آدم‌ها رو فراموش نمي‌كنن. خوابگردها صداها رو از ياد نمي‌برن...به خصوص اگر اين صدا آميخته‌اي از درد و اميد و محبت باشه. سال جديد رو با من شروع كن... نه مقلب القلوبي كنارت هست و نه محول الحالي...اما آتشي هست و درياي رنگ...با من بخون: زردي من از تو، سرخي تو از من.



Monday, December 30, 2002

٭ هر آنكس كه دندان دهد...
اومدم بگم: سال نو به همه مسيحي‌ها مبارك.
به همه اونهايي كه فرداشبشون پر از نور و روشني و آتش بازيه...پر از فشفشه و بوق و كلاه رنگيه...و ...شامپاني، يك گيلاس شامپاني براي شگون سال نو در دستشونه و ...به سلامتي...
به اونهايي مبارك كه دنياشون يك جور ديگست. نمي‌گم چه جوري...كيه كه ندونه؟....آي ملت، اونهايي كه خيلي چيزها سرتون مي‌شه...گوش‌ها باز...مي‌شه چيزي بپرسم؟ سنتا كلاوس مهربون اومد و رفت و خيلي‌ها رو هم يادش رفت! اما به من بگيد مسيح مهربون كه يادش نمي‌ره...ها؟
يادم باشه: هر آنكس كه دندان دهد...الزاما“ نان نمي‌دهد.




Sunday, December 29, 2002

٭ خواستيم، نشد.
“ خواستن توانستن است.
خواستيم. نشد.
هميشه خواستن توانستن نبود.“
ياد قدسي قاضي نور به خير با شعرهاي ساده و پر مغزش. امشب هم دوباره نوبت من بود كه بخوام و نتونم...جمع ما امشب خيلي تلاش كرد كه بالاخره نتيجه‌اي بگيره. كارمون كه بيهوده نبود اما اون جوري هم كه انتظار داشتيم، نبود.
پري دريايي، امشب با من حرف بزن تا بدونم كه هستي، بدونم كه هنوز از ني لبكت صدايي به گوشم مي‌رسه...بگو توي سرزمينت، توي شهرت، كه از من خيلي دوره، مردم به پري دريايي چي ميگن؟ بگو تا من هم تورو با همون اسم صدا كنم...مي‌دوني... كلام آشنا، صداي آشنا و لحن آشنا دل رو آروم مي‌كنه...
بانو كلام آخر اين كه “ در انبوه من و اين بغض بيقرار...جاي تو خالي...“

٭ من خوابم. رفته‌ام كوه. كوهنوردي نيست چون همه جا پر از صخره‌‌ست، تيز و برنده. نه كوله‌ا‌ي دارم، نه لباس و كفش مناسب. همه جا سفيده از برف، اما من سردم نيست. مي‌دونم كه ترسيده‌ام. من اهل كوهنوردي‌ام نه صخرهنوردي...اينجا چه مي‌كنم؟ با ترس از افتادن بالا مي‌رم. صداي باد توي گوشم مي‌پيچه، بيشتر مي‌ترسم. به يك طاقي مي‌رسم در تلاش براي بالا رفتن از طاقي، پرت مي‌شم پايين...تنم به سنگ‌هاي تيز مي‌خوره، صخره‌ها تن من رو قطعه قطعه مي‌كنن و تنم همچنان به پايين سقوط مي‌كنه. چرا به زمين نمي‌رسم؟ افق هنوز دور سر من مي‌چرخه...نه اين تن منه كه مي‌غلطه...چرا به زمين نمي‌رسم پس؟
با سردرد از خواب بلند مي‌شم. طعم خاك رو توي دهنم حس مي‌كنم. دو تا مسكن...يك ليوان آب و نخي سيگار و معجون بي‌خوابي. شعري از سيلورستاين توي ذهنم دور مي‌زنه...
“ يه جايي هست كه پياده‌رو تموم مي‌شه
ولي هنوز خيابوني شروع نمي‌شه،
اون جا علف‌هاش نرم و سفيد رنگ درميان،
اون جا خورشيدش سرخ و آتشين مي‌سوزه
اون جا مرغ مهتاب، وقتي خسته از پروازه،
در باد پونه‌اي آروم مي‌گيره.“

٭ ذهنم پر شده از فكرهاي عجيب. هي دنبال چاره مي‌گردم، بيهوده...امروز براي آخرين بار جمع مي‌شيم، دوباره همون آدم‌هاي دفعه قبل. جمع مي‌شيم تا آخرين تلاش رو براي نجات تو انجام بديم. بچه‌ها مي‌گن: “ضرر نداره كه...چرا چوب لاي چرخ ميذاري تو؟..اگر دعايي راه به جايي داشته باشه بايد هر چه سريع‌تر روي بال مرغ آمين سوارش كرد، نكنه دير بشه.“ بخدا چوب لاي چرخ نمي‌ذارم من، اما دلم بهم مي‌گه كه اين‌ها بيهودست...دلم هيچ وقت اشتباه نمي‌كنه. كي بيشتر از من دلش براي شنيدن صداي تو مي‌تپه؟ ساده نيست اين حس. بايد بشينم به تو فكر كنم. سر كار كه نمي‌شه. نه اين‌كه از من جدايي اونجا، نه نيستي، اما نمي‌تونم بين همه آدم‌ها قسمت بشم. منتظر امشبم.




صفحه اصلی