پرشيا خوابگرد شده




Saturday, January 11, 2003

٭ قانون دنياي بزرگ‌ترها
اون وقت‌ها دنيا خيلي بزرگ نبود، اما تجربه‌هاي كوچيك هم دردناك بود. اون وقت‌ها من هنوز بعضي قانون‌ها رو نمي‌شناختم.
تو دعواي برادرها با هم، اگر دست يكي تو صورت اون يكي مي‌خورد، يا سر يكيشون، سختي زمين رو تجربه مي‌كرد، گريه، كلام اول و آخر بود. اون وقت صداي مهربون و دست نوازش مادر مي‌اومد، اشك‌ها رو پاك مي‌كرد و قانون دنياي بزرگترها رو براشون مي‌گفت: مرد كه گريه نمي‌كنه.... دختر كوچولويي هم اون وسط اين قانون رو مي‌شنيد. اما كسي بهش نمي‌گفت اين قانون مال تو نيست.
دنيا بزرگ‌تر شد، يادگيري‌ها دردناك‌تر...
حالا نوبت دختر كوچولو بود. وقتي چهارچوب بي‌رحم در، يادم مي‌داد كه حواسم رو جمع كنم، وقتي استكان داغ، واژه سوختن رو براي انگشتام هجي مي‌كرد، وقتي زانوهاي زخمي‌ام، زودتر از من معني دوچرخه‌سواري رو فهميدن، وقتي كشف كردم باغچه مهربونمون، غير از گل‌هاي رز، با تيغ‌ها هم دوسته...وقتي بغضم مي‌شكست و خورده‌هاش اشك مي‌شد تا بريزه، يك قانون...قانون دنياي بزرگترها يادم مي‌افتاد.
دست مهربون مادر مي‌اومد تا روي آموخته‌هاي دردناك مرهم بگذاره...اما دختر كوچولو مي‌دونست كه مرد كه گريه نمي‌كنه.... حالا مادر مي‌خنديد به اين قانون، اما نمي‌گفت اين قانون مال تو نيست...
الان دنيا خيلي بزرگ شده...آوخ از تجربه‌هاي دردناك...دختر كوچولوي اون روزها هنوز قانون رو از ياد نبرده. گاهي كه مادر ازش مي‌خواد خودشو سبك كنه هنوز مي‌گه، مرد كه گريه نمي‌كنه.... مادر ديگه نمي‌خنده، اما باز هم نمي‌گه قانون، قانون تو نيست...
اما انگار من ديدم...جايي ديدم انگار ...كه مردها هم گريه مي‌كنن.



Friday, January 10, 2003

٭ ...
“سروش پرهيزگار گله كرد:
مرا گيتي تنگ است،
راستي آن جا، ميهمان نيست...“

٭ بخدا همين جوريه...خفگي يعني همين، همين حسي كه من الان دارم. دارم براي يه ذره هوا دست و پا مي‌زنم. خفگي همينه...وقتي حرف مياد تو گلوت، اما تو بايد قورتش بدي...نمي‌توني حرفت رو تف كني بيرون. مي‌خوره تو صورت از ما بهترون
خفگي همينه كه چشات چيزي رو مي‌بينه كه نبايد ببيني، و نمي‌توني بگي : هي! من ديدم چه غلطي كردي غريبه...دستت رو كوتاه كن از اين نعمت، از اين سفره باز...واي از حياي گربه.
خفگي همينه كه مي‌خوره تو سرت، تو هم باز سرت رو مياري بالا ميگي: لطف كن يه بار ديگه بزن!
خفگي همينه كه ميان جلوي چشات ميگن: دستور فلاني بوده...نه به من ربط داره نه به تو بچه مزلف!!
خفگي همينه كه داره سلطان صاحبقران دوباره خودشو تكرار مي‌كنه...دور شيد...كور شيد...
خفه شدم به خدا...



Thursday, January 09, 2003

٭ حالا كه با خودم تنها شدم، مي‌بينم بدجوري از ته دلم هزار تا حرف نصفه و نيمه مي‌ريزه بيرون. هم دلم مي‌خواد بهش فكر كنم، هم يك جورهايي دلهره نمي‌ذاره جديش بگيرم. گاهي نگام كه مي‌كنه تنم مور مور مي‌شه. وقتي هم كه اتفاقي باهاش تنها مي‌شم، هول مي‌كنم. دوست ندارم بفهمه كه هول مي‌شم...همه چي بايد عادي باشه، اما نمي‌شه، كاري رو خراب مي‌كنم، خودمو مي‌زنم به كوچه علي چپ...كه يعني نفهميدم كه خراب شده. يا متوجه نيست يا هست و به روي من نمياره...كاش دوميش باشه. ديروز كه رفتم راپورت كارم رو تحويل بدم، دم در راديوگرافي مثل اجل معلق وايساده، وقت مناسب بود اما باز حرفم نيومد...هميشه زودتر از من كارش تموم مي‌شه...توي بخش، اگر الكي هم سر بچرخونم،مي‌بينمش...همه جا هست. كاش بتونه حرفمو بخونه. من كه اينقدر بدبخت و خاك بر سر نبودم...اينقدر لال نبودم تا حالا، چم شده؟ از چي اينطور زرد كردم؟ از چي رنگم پريده؟ مريضم؟ سرطان روح دارم...بالاخره خودم بايد بتونم دردم رو تشخيص بدم. آره من سرطان روح دارم كه مثل خوره، مي‌خوره و مي‌بره. اگر مي‌شد نگاهم رو بگيره..
٭ بامداد به ما سلام مي‌كنه
اينجا مي‌شه وزن سكوت رو حس كرد. پر قاصدكي كه نيست، اما اگر هم باشه، مي‌شه صداي سرخوردنش رو شنيد. غلطيدن سنگريزه‌ها، چرق و چرق سنگ‌ها، هوهوي ملايم باد، و صداي سوختن هيزم‌ها، سمفوني آرامش بخشيه كه آدم رو تو خودش مي‌كشه. از همهمه شهر در آبان ماه خبري نيست، اما سرما يادت ميندازه كه اينجا خيلي وقته پاييز به زمستون پيوند خورده. نور آتش دور و برو روشن مي‌كنه و سايه‌هاي خاكستري و سياه رو دنبال خودش مي‌كشونه. هوا بوي خاصي داره. من با هر نفس، بوي طبيعت رو به درونم مي‌كشم، به بخار بازدمم كه نگاه مي‌كنم منتظرم انعكاس اين عطر رو تو ذرات هوا ببينم.
سينه‌ريز ستاره‌ها كم‌كم جلاي خودشون رو از دست مي‌دن. فكر مي‌كنم باد هم سوز خودش رو از دست مي‌ده. خيره به آتش، زانوهام رو بغل كرده‌ام.پر از التهابم. مي‌دونم كه چيزي باقي نمونده. كم‌كم از راه مي‌رسه، آروم توي آسمون پهن مي‌شه، يك رنگ عجيب، غير قابل تعريفه. انگار اين خون ستاره‌هاست.، انگار كسي اون دورها، تك‌تك ستاره‌ها رو گردن مي‌زنه. توي اين طشت گرسيوز، من حكايت قتل عام ستاره‌ها رو مي‌خونم. نور هيمه كم رنگ‌ترمي‌شه...روشن و روشن‌تر...من روشن مي‌شم، سنگها روشن مي‌شن، طبيعت به وجد مياد، و كوه...قله خودش رو مي‌سپاره به نوازش نور. گردونه خورشيد به حركت درمياد و بامداد به من منتظر لبخند مي‌زنه.
تنم دچار زلزله مي‌شه، كوه هم از هيجان من مي‌لرزه.نور، سيماب‌وار روي كفه آسمون جاري ميشه. يك روز ديگه...يك روز ديگه...من و قله در سلام بامداد.



Tuesday, January 07, 2003

٭ بهار هفده سالگي
نيسم اردي‌بهشت، نگاه دختران نارنج و انتظار من در نوش اين لحظه.
آميزش خواهش و نياز، ميل بي‌پايان چشيدن، لرزش خفيف ذرات تن، دل‌دل بي‌تابانه انگشت‌ها در التماس لمس، نيم گامي به جلو، حس گرمايي مطبوع، يك دم عميق...خالي از هراس نيافتن بازدم، بلعيدن اين عطر خوش، نيم گامي ديگر به پيش...تماس...ذوب شدن سلول‌هاي ملتهب در حرارت وصف نشدني اين پيوند...
لب‌هايي نيمه باز، رطوبتي با طعم اكسير حيات، پلي ميان دو كلام ناگفته، پلك‌هايي فروافتاده و سنگين، بي ردپايي از ميل به گشوده‌شدن دوباره...موج پر شتاب نفس...و انتظار دختران نارنج...
حركت آرام لب‌ها، جاودانه شدن لحظه، توقف زمان...و سكوت...
خم شدن سري به روي سري ديگر، تكيه بر سرير سليمان، كشف‌الارمز پادشاهي هفت اقليم...اولين بوسه نوجواني در اردي‌بهشت هفده ساله...نطفه بستن يك خاطره و زايش يك روياي قديمي...
اي بوسه هفده سالگي، تكرار شو...



Monday, January 06, 2003

٭ صدايي شبيه خود تو
بانو جان...هيچ گفتم كه صداي تو شبيه چيه؟ وقتي مكالمه‌اي رو شروع مي‌كني، با واژه‌هاي نرمت، با اون لحن كشدار و پر ناز، مثل سبزه پري سبزه قبا، مثل ناز خاتون، مثل ناز حوريايي عذرا...مثل موج آب...چرا كه نه؟ پري‌هاي دريايي جز آب و نواش موج، زبان ديگه‌اي نمي‌دونن. دوستمون...دوستت، همون ارتباط مشترك، همون حلقه پيوند من و تو، اگر از راز پنهان شاه ماهي‌ها و معجون عشق آب بي خبر بود كه تو رو اينطور پرستش‌وار، پري دريايي نمي‌خوند. حالا همون‌جا بشين و باور نكن حرف منو...كه مي‌دونم وسط اين داستان، يك وقت ناوقت، شازده‌اي پيدا مي‌شه و بوسه‌اي رو از ميون كرشمه‌هاي تو مي‌دزده...كاش من باشم اون موقع و ببينم...



Sunday, January 05, 2003

٭ خونه درختي
“يه خونه درختي، يه خونه راحت و آزاد
خونه راز من و تو، خونه بخت
يه خونه اون بالا‌ها، روي شاخه‌هاي پر برگ درخت،
دنج‌ترين خونه عالمه.

يه خونه توي خيابون، يه خونه پاك و پاكيزه
كه موقع رفتن توش، آدم بايد حتم كنه پاش تميزه،
خونه‌اي نيست كه اصلا“ من بخوام يه وقتي
خوشا زندگي تو همون خونه درختي.........“

شعري بود از شل سيلورستاين. گاهي شعرها عجيبن...نمي‌توني بدون چند بار خوندن ازشون بگذري. دلت نمياد همين جوري ولشون كني...بايد انگار باهاشون همراه بشي. خوندنش كمه...راضي نمي‌كنه. اين از اون شعرهاست كه فقط شبيه خودشه. وقتي مي‌خونيش خوب مي‌فهمي از كيه...ريشه‌اش چيه...چه جوري اومده. اصلا“ شتاسنامه‌اش با خودشه. شعرهاي بي مرز...بدون تاريخ مصرف.
٭ باورها...
آره، حق داري...چيزهايي هست اين وسط، كه گاهي نمي‌ذاره حرف همو خوب بفهميم. اسمشو بذارم اختلاف نظر؟ يا دو ديد مختلف به دنيا؟ يا شايد هم تمايل به باور بعضي پديده‌ها؟ نمي‌دونم...اما هر چي كه هست يك تفاوت اساسي من و تو رو از هم جدا مي‌كنه. من از گفتن باورهام نمي‌ترسم. ترسيدن بي‌فايده است. من با باورهام زندگي مي‌كنم، به اونها بال و پر مي‌دم، و اجازه مي‌دم من رو در خودشون حل كنن، مي‌گذارم وقت‌هاي بي حوصلگي، از سر و كولم بالا برن و تا مي‌تونن من رو با خودشون به دنياي عجايب ببرن. وقتي از چيزي مي‌ترسم، اين باورهاي من هستن كه من رو از ترس دور مي‌كنن و به ساحل امن مي‌رسونن. من با باورهام زندگي مي‌كنم و از گفتن اونها، اعتراف به اونها، نمي‌ترسم.
من باور مي‌كنم كه هيچ‌وقت، حتي وقتي تنها با خودم بودم، تنها نبودم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم توي چشم‌هاي تو نگاه كنم و روحت رو ببينم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم نبض روحت رو بگيرم، و با اون بشينم و حرف بزنم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم با لمس دست‌هاي تو، درد رو از تنت بيرون بيارم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم با همين گوش‌ها، حرف مردمان ساكن اون طرف پل زندگي رو بشنوم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم آفتاب رو بچشم و از تموم شدنش نترسم،
من باور مي‌كنم كه مي‌تونم تمام شب بدون خستگي به صداي نفس كشيدن يك تن در حال مرگ گوش بدم،
...آره...كسي اونجا نشسته كه مدام به من نگاه مي‌كنه...و من از اون نمي‌ترسم.
من خودم رو باور مي‌كنم...و از باور اين باورها نمي‌ترسم.



صفحه اصلی