|
Friday, January 17, 2003
٭ ...
چه عمري گذشت، تا باورمان شد، آنچه را كه باد برد، ما بوديم... قدسي قاضي نور بود كه اين رو ميگفت، حالا از خودم ميپرسم: براي من چقدر طول ميكشه كه بر بادرفتگي خودم رو باور كنم؟؟؟؟ نوشته شده در ساعت 7:14 PM مينا خوابگرد Thursday, January 16, 2003
٭ عاجزانهها
حالا كه ميدونم حليهالمتقين هم بلاگردان نميشه...اومدم كنار پنجره، تمام نيروهاي طبيعت رو صدا ميكنم. ميخوام از بيشرفي براشون بگم، از اينهمه وقاحت...از اينهمه چشم حيزي و ناپاكي. ميخوام بشينم تا صبح مراد، از نامرادي نامردهايي بگم كه با هر شرفي بيگانن. هي، مارو مثله كردن، زبون رو كه خيلي وقته بريدن...ما رو مثل خودشون مثله كردن...تا نبينيم كه سر سفره من و تو، چه دست كثيفي دراز شده...مثله شديم...هي... نوشته شده در ساعت 10:58 PM مينا خوابگرد
٭ اينهمه، تقصير ما نبود...
همه ديدن اينو...من كه تنها نيستم. همه ديدن كه تبر دست اون غريبهاس، شاخهها رو چه جور جدا ميكنه. خبر رسيده كه پشت سر همين غريبه، يك قبيله غريبه سياهپوش ديگه در راهه، كه ريشهها رو بسوزونه. به خدا تقصير ما نبود كه اينجور شد. ما همه نسل نينوا و خونين شهر و كرخه و دشت آزادگان هستيم. ما همه نسل صوت عبدالقادريم. باور كنين آقايون، ما از نفس كشيدن هيچ خاطره خوشي نداريم. اين تقصير ما نيست. ما 65 سال پيش رو به ياد نمياريم...به خدا تنها گناه ما همين بوده كه ميبيني...همين كه وقتي غريبه اومد، هيچاش رو نشنيديم، ما براش دست تكون داديم، ما غريبه پسند بوديم، ما اينجور رسمها رو نميدونستيم، ما بچه بوديم... ميبيني، حالا من از صبح عليالطلوع بلند شدم منتظرم رنگين كمان توي اين هواي كثيف به من سلام كنه...يادم رفت بگم براي دفع بلا بعد از نماز ناباوري، حليهالمتقين رو آوردم تا دعايي پيدا كنم بلاگردان هر چه حيات و بهار و رنگين كمان... نوشته شده در ساعت 4:30 PM مينا خوابگرد Tuesday, January 14, 2003
٭ نوستالژي؟
حالا كه كار به اينجا كشيد، بيا با هم توي حياط خونمون، يه حوض نقره بسازيم. آب توش نميريزيم، صبر ميكنيم تا فصل بارون. بارون كه شرشر اومد، حوضمون كه پر شد، تو ميري هر چي ماهي ترسيده از تور ماهيگيرهاست رو جمع ميكني مياري ميندازيمشون تو حوضمون. چشم گربه سياه همسايه و كلاغ زاغي سر چنار كور...شبها تو كشيك بده، روزا من. صبر ميكنيم چند تا فصل بياد و بره... ببينيم راست ميگن كه ماهيها دلشون براي دريا تنگ ميشه؟ نوشته شده در ساعت 8:07 PM مينا خوابگرد
٭ حالا بابك، تو بيا مردونگي كن...آخر قصه رو تو بگو...من گوش ميدم.
نوشته شده در ساعت 12:43 AM مينا خوابگرد Monday, January 13, 2003
٭ ...بند ....
“تو اگر در طپش باغ خدا را ديدي، همت كن، و بگو ماهيها، حوضشان بي آب است.“ نوشته شده در ساعت 9:27 PM مينا خوابگرد
٭ ...بند سوم...
نميدونم...وقتي روزهاي آدم سگيه، همهاش اتفاقات بد ميافته؟ يا چون اتفاقات بد ميافته، روز آدم سگي ميشه؟ شايد هم اينها هيچ ربطي به هم ندارن. اخلاقم بدتر از قبل شده...الكي سر همه داد ميزنم. الكي هم كه نه...اما دليل هم براي اينهمه عصبانيت نيست. صبح هم حالم خيلي خراب بود...بامداد خمار شايد، چه ميدونم...يه غلطي كردم ديگه. ديدم حالم خرابه، هي دارم چپ و راست خيط ميكنم. كسي هم نيست بگه، هششششش....از كي داري مايه ميذاري؟ سر همكارها داد ميزني بدبخت؟!!! پريدم بيرون...اكسيژن نبود انگار...بي مسووليتي واقعي. به خدا نميشد. سپردم همه چي رو دست دكتر ن. بي مسووليتي بود. گفتم حالم خرابه، گفت معلومه...برو تا دردسر درست نكردي براي كسي...شايد خستهام، بيتابم بدجور. اه...چرا همه چي اينجوريه؟ حرف بزني ميگن زنجموره ميكني...ناله ميكني...خفه شدم به خدا...يكي به دادم برسه. بايد برم گم شم شايد، يه چند وقتي، سفري ...چيزي...يكي به دادم برسه. نوشته شده در ساعت 6:49 PM مينا خوابگرد
٭ ...بند دوم...
يك ماهي بود كه به تمرينهام نرسيده بودم. اصلا“ وقت اين چيزها پيدا نميشد. چه بده...حتي نميتوني چند ساعت به اونچه دوست داري، بپردازي. ديشب بالاخره سري زدم به جمعمون. همه اومده بودن. اونهايي كه هفته قبلش هم بودن، تمركز رو محورهاي انرژي متقابل رو تمرين كرده بودن. معلمم پرسيد ميخوام در موردش حرف بزنم يا نه؟ گفتم نه، ترجيح ميدم با خودتون تنها حرف بزنم. دير وقت بود كه همه رفتن. ما هم نشستيم مثلا“ براي حرف زدن. ساكت نگام كرد...قرار بود من حرف بزنم آخه!! اصلا“ نميدونستم چي بگم...گفتم: ميدونين چيه، الان هر چي بگم ناله ميشه، يا نه بدتر...چس ناله ميشه...! از گفتن اين كلمه خيلي خجالت كشيدم جلوش. ابروش رو انداخت بالا...گفت: خانم، اگر اين نالهها، روحت رو سبك ميكنه...من آماده شنيدنم. يه چيزهايي گفتم اما اون حرفهايي نبود كه دلم ميخواست بگم. فورا“ فهميد. من هم سرمو انداختم پايين، اومدم خونه، به خودم قول دادم مست كنم، اثر زيادي نكرد...مشروبهاي وطني...اينجا هيچي اصل نيست!... بعد به قول يكي از دوستم، تا صبح با اجنه و ارواح گپ زدم. اينهم يه نوعشه. نوشته شده در ساعت 5:33 PM مينا خوابگرد
٭ ...بند اول...
“...روزگاران گذشته، خالي از فرياد شبگرد و غزل گشته، باغ سرسبز جوانيها، خزاني شد. سالها بي بودنت بودم، تن به هر بيهوده فرسودم، جمع اين مطلب زدم من، زندگاني شد...“ نوشته شده در ساعت 5:15 PM مينا خوابگرد
٭ آلپاچينو ميگفت ( از قول خدا البته!):
see, dont touch! touch, dont taste! taste, dont eat! eat, dont swallow! عجب حكايتي... نوشته شده در ساعت 1:02 AM مينا خوابگرد Sunday, January 12, 2003
٭ داشتم نوشته بامداد (من حرص ميخورم، پس هستم) رو ميخوندم ، نميدونم چرا يهو ياد حاج آقا زم افتادم و اوضاع حوزه هنري. دوستي داشتم كه سالها پيش تو سوره كار ميكرد، بخش هنرهاي تجسمي. گاهي كه پيش هم بوديم سر درد و دلش باز ميشد از گل كاريهاي سوره و باغباني هاي حوزه!! ميگفت: طرف يه عده دانشجو رو فشرده به هم، زوري زوري با چسبيدن به اين مقام معظم و اون مقام مكرم، يه شبه آموزشگاه درست كرده، اسمش رو هم گذاشته: موسسه آموزش عالي! هدف هم كه معلومه...تبليغ! حالا يه چند تايي هم استاد، از بد حادثه گذارشون اوفتاده اونجا ، (كه البته بيشترشون بيش از يك ترم دوام نميارن!! ميرن پشت سرشون رو هم نگاه نميكنن) و گاهي كه بوي پست مدرنيسم از كارشون بلند ميشه، يهو رياست موسسه (يادم نيست دوستم ميگفت محلوجي بود...يا كسي شبيه اين! فرقي هم نداره)، يه جلسه ميذاره و هشدار ميده كه يا ايهالناس...حواسها جمع باشه...ما بغل دست حوزه هستيم ها!!!!
حالا ما هم به نوعي در اين ملغمه، داريم گرفتار يك موجود عجيب و ناقص الخلقه اي ميشيم كه اسمش شده: پست مدرنيسم اسلامي! عجب... نوشته شده در ساعت 7:06 PM مينا خوابگرد
٭ حيف...چقدر مداد تراشيدن لذت داشت. حالا كه اتود و مغزي مداد، دستها رو اسير كرده، انگشتهاي من دارن حسرت مدادهاي سوسمار و تراشهاي تيز رو ميخورن، حسرت اون تراشههاي رويايي، كه ميشد تو عالم بچگي باهاشون گل درست كرد، ميشد بوشون كرد...بوي خوش چوب كه با بوي دست بچگي قاطي شده. ميشد بوي يك زندگي مثله شده با تبر رو توي ريهها كشيد.
حالا اما...مدادها و تراشها يك جورهايي غريبن، يك جورهايي، مثل من، از يه چيزايي ترسيدن. يك جورهايي هول ميكنن اگه ببريشون سر كلاس. يك جورهايي بي اعتماد شدن به انگشتها. ديگه از اون دلدل بين انگشتها و تن مداد خبري نيست، ديگه از اون معاشقه دندون و مداد، خبري نيست...حيف...ديگه از لذت تراشيدن مداد، خبري نيست. نوشته شده در ساعت 12:23 AM مينا خوابگرد
|