پرشيا خوابگرد شده




Thursday, January 23, 2003

٭ اسطوره باران
مطالعه اسطوره باران در ايران، با بررسي دو دسته متون امكان‌پذير است:
الف: اوستا،
ب: ادبيات پهلوي.
بيان اسطوره در اين دو منبع يكسان صورت نگرفته و اختلافاتي جزيي در آنها مشاهده مي‌شود. بدين ترتيب كه ادبيات پهلوي، داستان را از ابتداي آفرينش آغاز كرده و آنچه در نبرد ايزد باران ساز(تيشتر) و ديو خشكي(اپوش) داراي اهميت است، تضاد آشكار آفريده‌هاي اهورا مزدا و اهريمن است. نيز، مواردي افزون بر مطالب اوستا، در روايت پهلوي اسطوره ديده مي‌شود كه شايسته تامل است. از جمله:
:تيشتردر اين متن‌ها، سپاهبد شرق آسمان است، او سرور همه ستارگان نام برده شده و با شعراي يماني و سيروس يوناني يكي است.
:در تضاد با سياره تير است. تيشتر موكل تير ماه است حال آنكه تير ماه در ايران آغاز تابستان است نه فصل ريزش باران.
:در ارتباط با برج خرچنگ قرار دارد. چنانكه خواهد آمد طلوع بامدادي تيشتر در افق بخش‌هاي جنوبي نيمكره شمالي، در آغاز تابستان است كه دقيقا آغاز فصل باران‌هاي موسمي هند و سيلاب‌هاي رود نيل مي‌باشد و احتمال مي‌رود ارتباط تيشتر با آب و ريزش باران، از مصر و يا هند به ما رسيده باشد.
در بخش نخست تيشتر را در ادبيات پهلوي مي‌يابيم. در اين متن‌ها تيشتر:
ستاره‌اي سپيد و درخشان و از دور نمايان است كه از ميان ستارگان آسمان، مهتر، بهتر، ارجمندتر و فرهمندتر است. اوست كه مراقب راهزنان است . گرداگرد تيشتر ستارگاني قرار دارند كه تيشتر را در انجام وظايف خويش ياري مي‌رسانند. از جمله،
ستويس، كه در اوستا تقسيم كننده آب به هفت كشور است و او را با ستاره سهيل ، يكي دانسته‌اند.
پروين،
هفتورنگ، به معني داراي هفت نشانه.
ونند، به معني چيره شونده.
نزاع خير و شر از ابتداي آفرينش آغاز مي‌گردد يعني آن هنگام كه اهورا مزدا، شروع به آفرينش خير مي‌كند و اهريمن نيز به مقابله بر مي‌آيد و آنچه از خلقت او بر زمين مي‌ريزد، چيزي جز موجودات زيان‌آور گزنده( خرفستران) نيست. اهورا مزدا براي از بين بردن اين موجودات، آب را به روي زمين به جريان مي‌اندازد و درياها را به وجود مي‌آورد. جانوران زيان‌بار همگي از بين مي‌روند اما اثر آنها كه همان سموم ناشي از وجود اهريمن است، به روي زمين باقي مي‌ماند. در اينجاست كه تيشتر براي شستن اين سموم، به ميدان كارزار وارد مي‌شود.
تيشتر به هنگام غروب ، از سوي مغرب در آسمان پديدار مي‌شود و نشانه‌هاي باران آشكار مي‌گردد. او آب را به نيروي باد، به ابرها روان مي‌كند. در اين نبرد، ايزداني به ياري او برمي‌خيزند چون:
ايزد باد(با صفت دلير و پيروز و داراي شخصيتي دوگانه)،
بهمن( منش نيك، از امشاسپندان)،
هوم( گياهي مقدس، با صفت انوش يا دوردارنده مرگ به او اختصاص دارد)،
برزايزد( با نام اوستايي اپم نپات، نگهبان آبها و سرچشمه‌ها، در رعد و برق متجلي است)،
ارداي فروهر(فروهر پرهيزگاران است، پيمانه‌داري است كه ميزان ريزش باران را در هر سرزمين مشخص مي‌كند).
تيشتر طي سي روز در روشني پرواز مي‌كند و هر ده روز به سه پيكر متفاوت، مرد جوان پانزده ساله، پيكر گاو و پيكر اسبي سفيد، باران مي‌باراند و آب به روي زمين به بلنداي پيكر مردي، همه جا را فرا مي‌گيرد. همه موجودات زيان‌بار اهريمني، به سبب آن باران از ميان مي‌روند، جز اندكي پردار.
ايزد باد، براي ياري تشتر، به پيكر مردي، ظاهر آشكار مي‌گردد و آب را به كرانه‌هاي زمين مي‌رساند و از اين كار، درياي فراخكرت (احتمالا اقيانوس هند) پديد مي‌آيد. زهر موجودات اهريمني با زمين درآميخته است، پس تيشتر ، براي پاك نمودن زمين، به شكل اسب سفيد دراز دمي، به دريا فرو مي‌شود. ديو اپوش ( به معني پوشاننده، ديو خشكي) به پيكر اسب سياه كوتاه دم، به مقابله برمي‌خيزد و در نخستين جدال، تيشتر را يك فرسنگ مي‌راند.
تيشتر از هرمزد مدد مي‌خواهد. هرمزد هم همزمان، نيروي ده اسب، ده شتر، ده گاو نر و ده رود را براو فرود مي‌آورد. اينبار تيشتر است كه اپوش را يك فرسنگ به عقب مي‌راند و با پيمانه ابر، باران مي‌باراند.
در اين باران‌سازي، ديو اسپنجروش( ديو ساكن در ابرها كه مانع ريزش باران است، تندر، صداي اوست كه در ميانه نبرد سر مي‌دهد) به همراه اپوش، به آتش وازشت(به معني پيش رونده، از آتش‌هاي مقدس ستوده شده ساكن در ابرها، كه با تندر و برق، تيرگي را از ميان مي‌برد) حمله مي‌برند. آتش وازشت، ابرها را گرم كرده، ده شب و ده روز باران مي‌آورد. اما زهر موجودات موذي، با آب آميخته و آب را شور مي‌كند. باد، آب را تا سه روز، به سوي سوي زمين مي‌نشاند و سه درياي بزرگ و سي درياي كوچك، و نيز چيچست(در پهلوي برابر با درياچه اروميه) و سوور ( ظاهرا در نيشابور. در اوستا هيچ نامي از آن نيست.) از آن آبها پديد مي‌آيند.

در اوستا، ما با روايت شاعرانه‌اي روبرو هستيم كه با زيبايي هرچه تمام‌تر، به بيان اسطوره‌اي كهن مي‌پردازد كه در آن دو اسب رقيب با يكديگر دست و پنجه نرم مي‌كنند. يشت هشتم اوستا، تيشتر يشت، اسطوره را با نام بردن صفات تيشتر آغاز مي‌كند:

تيشتر، ستاره‌اي است سپيد و درخشنده و دور پيدا. سرشت آب دارد، سرور همه ستاره‌هاست، در شايسته ستايش و نيايش بودن، هم‌سنگ اهوراست و طلوع او همزمان با تازش چشمه‌هاي آب است.
تيشتر در هماوردي خود با ديو خشكي، در مي‌يابد كه نياز به همراهي مردمان دارد. پس خطاب به اهورامزدا شرط مي‌كند كه “اگر مردم در نماز ، از من نام برده، بستايند...من با زندگاني درخشان...به مردم روي آورم.“
با اين درخواست، تيشتر ستوده مي‌شود و با تواني بيشتر، در طول سي شب متوالي در افق پرواز مي‌كند. در ده شب نخست، به پيكر مرد پانزده ساله درخشان، بسيار نيرومند و توانا و چست. و باز مي‌پرسد “چه كسي او را با زور آميخته با شير آميخته با هوم، مي‌ستايد؟“
در ده شب دوم به پيكر گاو زرين، و در اين ده شب نيز آواي تيشتر، مردماني را طلب مي‌كند، كه شايسته دريافت هداياي او هستند. و در ده شب سوم به پيكر اسبي سفيد، با گوش‌هاي زرين و لگام درخشان. تيشتر با همين پيكر به درياي فراخكرت فرود مي‌آيد و آن را به خروش مي‌آورد، پس بخار آب از آن برخاسته، ابر و مه توليد مي‌شود و باد جنوب، ابرها را به حركت درمي‌آورد. ايزد و ديو سه شبانه روز به نبرد مي‌پردازند. اپوش تيشتر را يك فرسنگ به عقب مي‌راند و تيشتر، رنجيده از شكست خود، به اهورامزدا شكايت مي‌كند و بانگ برمي‌آورد، “بدا به حال شما آب‌ها و گياه‌ها، محنت بر تو اي دين مزديسنا...“ و باز از مردمان مي‌خواهد كه او را بستايند. امار اينبار، اهورامزداست كه خود به ستايش تيشتر مي‌پردازد. تيشتر، جان گرفته از كلام اهورا، بر اپوش مي‌تازد و او را يك فرسنگ به عقب مي‌راند. اينجاست كه تيشتر، خرسند از پيروزي بانگ مي‌زند: “خوشا به من اي اهورامزدا، خوشا به شما اي آب‌ها و گياه‌ها، خوشا به دين مزديسنا،...آب جوهاي شما بدون مانعي به طرف محصول، با دانه‌هاي درشت...روان گردد...“
ريزش باران، پايان نبرد تيشتر و اپوش است و به ديگر سخن، “كامكاري تيشتر“ و “اكاري اپوش“ را به دنبال دارد.



پي‌نويس‌ها
Bartholomae.c. Altiraniansches Worterbuch, Berlin, 1961.
بندهش، ترجمه مهرداد بهار، تهران 1362.
تاريخ كيش زردشت، مري بويس، ترجمه همايون صنعتي‌زاده، تهران، توس، 1374.
سي‌روزه كوچك،سي‌روزه بزرگ، آوانويسي و تصحيح آ. دهدشتي، تهران 1363.
عصر اوستا، اشپييگل، ترجمه مجيد رضي، آسيا، 1343.
گزيده‌هاي زادسپرم، ترجمه م. راشد محصل، تهران 1366.
يشت‌ها، به كوشش ابراهيم پورداوود، 2 جلد، دانشگاه تهران، 2536.
ونديداد، ترجمه م. محسني، حيدرآباد، 1948.






Tuesday, January 21, 2003

٭ صداي آبتني كردني نيامد...
صبح كه از خواب بلند شدم، هوا پر بود از بوي خوش ترنم گوشه‌هايي از “هوم يشت“ و بوي مست كننده برسم و حال و هواي كودكي و كمي هم ناز من توي دست‍هاي مادر بزرگ، كه روي صورت من گرماي عشق مي‌پاشيد. خونمون مثل هميشه بود، آتش خانه مي‌سوخت و كنار آبريز كوچيك حياطمون، پدر نشسته بود با مادر، شاخه‌هاي نازك ريحان رو توي باديه كوچيكي جمع مي‌كرد. پدربزرگ، كه قسم خورده بود خاطره نسل‌ها رو حفظ بكنه و به دست غريبه نسپاره، با لباس سفيدش نشسته بود و مي‌نوشت. من مي‌دونستم كه امروز، مردادروز از ماه مرداد، جشني به خونه ما مياد و لبخند و لبخند و باز هم ناز من...
در سرمستي اين روز بي آزار، و آرامش اين خونه، كلون در صدايي كرد. خبري رسيد كه همه رو به جنب و جوش انداخت. خبري بود ازهجوم وحشت، مرگ آتش‌ها، نابودي خاطره‌ها، يورش فكري نو، شكستن شاخه‌هاي برسم، باز كردن كستي‌ها، و پايان جشن‌ها، خبر از يك هجوم.
كسي بيخ گوش من چيزي زمزمه كرد. مادربزرگ من رو در آغوش گرفت و روانه بام شد. ما نشستيم و تماشا كرديم.
هجوم بود...از دروازه‌ها كه ميگذشتن، من مي‌ديدم كه آتش‌هامون يكي يكي سرد مي‌شن. خون بود و خشم بود و ويراني كه توي كوچه‌هاي ما مهمون شده بود. در گير و دار اين سردي، پدر و پدر بزرك خاطره نسل‌ها رو برداشتن و رفتن تا اون‌ها رو پنهون كنن. اما هجوم سخت‌تر از اينها بود..ما نمي‌دونستيم. ما خاطره‌ها رو ديگه هيچوقت نديديم. ما روي بام بوديم و زمان از روي ما مي‌گذشت. سنگنوشته‌ها كه شكسته شد، مادر بزرگ آه كشيد...خطوط غريبه‌ها كه جاي اونها نشست، مادر بزرگ گريه كرد، بهارستان كه پاره پاره شد، مادر بزرگ شكست.
زمان از روي من گذشت و هزار سالگي من كهنه شد. هجوم، رنگ‌ها رو با خودش برد. آتش‌هاي روي زمين، زير دل خاك جا باز كردن و ما ياد گرفتيم جور ديگه‌اي زندگي كنيم. جشن‌ها از ياد رفتن و اسم روزهاي ما رو باد برد. در تمام اين روزها ، كه من رو مثل سنگريزه توي آب جا ميذاشتن و خودشون ميگذشتن، اشك‌ها ريختم، درياها از من پر شد، و خواستم كه خاطره‌ها رو دوباره بنويسم...اينبار، نه روي پوست زرين...كه روي كوه و سنك...روي دل مردم شايد...حالا دخترهاي من تمام روز شير ميدوشن و نثار ميكنن تا دوشيزه نجات بخش به هوس آبتني، كنار رود بياد...





Sunday, January 19, 2003

٭ نه، كم نبود...
خوب مثل همه آدم‌هاي ديگه، من هم دل داشتم. من هم خيلي چيزها دلم مي‌خواست. من هم از بوي خيلي عطرها هوايي مي‌شدم. من هم توي روياهام خيلي جا‌ها رو مي‌ديدم و با خيلي‌ها درددل مي‌كردم. چرا نبايد مي‌كردم؟؟ چرا بايد حسرت مي‌خوردم؟ مي‌‌دوني، اون بوسه هفده ساله براي من خيلي معني‌ها داشت. حالا هم مي‌گم: آره، من اگر باز هم برگردم، همين كارو مي‌كنم...چه خوشت بياد ، چه نياد.
نمي‌خوام راه رفته رو برگردم...راه خودم بوده. گلايه نكن كه چرا اينجوري؟ هر جوري مي‌رفتم، باز تو حرفي داشتي كه بگي...آخه من براي تو نرفتم...راه خودم بود. نه، پشيموني كم نبود، اما بعد از هر پشيموني، يك رضايت هم روي قلبم مي‌نشست. چه خوب...


“Regrets? I've had a few,
But then again, too few to mention.
I did what I had to do
And saw it through without exemption.

I planned each charted course -
Each careful step along the byway,
And more, much more than this,
I did it my way.“
آره، چه دوست داشته باشي...چه نه.



صفحه اصلی