پرشيا خوابگرد شده




Monday, January 27, 2003

٭ “سده“‌اي كه آتش بود
مني كه بيقرار جشن‌ها و خنده‌هاي كودكان بودم، (كودكان شادم، دخترانم، كه با بوق‌هاي سفالين و سوت سوتك‌هاشان به دنبالم رقصان مي‌دويدند و آواز مي‌خواندند و از من كهن هزاران ساله، نقل و نارنج بهار در زمستان سپيد، به شگون، مي‌گرفتند)، به ميهماني بهمنگان وارد شدم. دهقانانم، با چهره‌هاي باز و لبان پر خنده و زنانشان با جامه‌هاي نو و دامن‌هاي گلرنگ هزار نقش، باديه‌اي به پيش آوردند از آش پر نبات، كه آش هفت دانه بود و سپاس از طبيعتي كه به آنها ارزاني كرده بود. چه آسوده بودند دهقاناني كه روز بهمن را با من مي‌ستودند.
در سفرم، ناگزير از آنها گذشتم. گرشاسب هنوز بر ضحاك چيره نشده بود كه من به سده رسيدم. زمستان بزرگ پا به پاي من مي‌آمد و پايان خود را با من مي‌شمرد. مردمان شاد، همگان را به جشن مي‌خواندند، حتي من هزاران ساله را. آتش، بر هيمه‌هايشان مي‌رقصيد. من هم با شادي شادكامان همراه، نشستم و دل به گرماي آتش سپردم. شوق بودن و ترنم سروده‌ها، رهايم نمي‌كرد. آخر عاشق شادي‌شان بودم و اندوهگين آنچه در پيش بود. سده را كه گذراندم، برخاستم. آهنگ شومي از دور مي‌آ‌مد.
باز هم از دوردست‌هاي ناپيداي تاريك، مرا صدا كردند كه اين‌بار باز هم شعله بود، كتابسوزان ري بود گويي، كه آمده بود تا سده‌ها را با خود ببرد. كسي چيزي مي‌گفت و من هنوز در راه بودم...







صفحه اصلی