|
Thursday, February 13, 2003
٭ گریزی به هر جا
"این مردمان کم و کسرشان بسیار است مشکل دارند، گاهی میترسند مثل من که از ایهام و استعاره میترسم از سرودن شبیه بزرگان بی مورد میترسم ..." نوشته شده در ساعت 12:17 AM مينا خوابگرد Tuesday, February 11, 2003
٭ ...
و من هنوز در سفر بودم. در امتداد این همواره بی پایان، گاهی که خسته از فراز و نشیب حوادث شوم و بی رحم، کنار رودی از رودهایم مینشستم و تن به زلال خنک آب میسپردم، تا مرا بشوید و تشنگیام را با خود ببرد، به آنچه گذرانده بودم مینگریستم و بر آن بودم تا داغ تازیانههای آتش هجوم را تازه نگه دارم و به دخترانم بسپارم. دختران من، باید که رسم جدال میآموختند و پیوند ناگزیر یسنا و تیغ و اسبان تیزرو و کوزههای شکسته در یورش را، نسل به نسل به فرزندان خود هدیه میکردند. دختران داغدار من، شاید که از طعم خاکستر ورقهایمان در دهان من بی خبر بودند، اما بوی آشنای پونههای فروردین و اردیبهشت و زمزمههای آسمانی فروهرها، میراثی جاودانی بود که به آنها بخشیده بودم. میراث من، باید که به آیندگانم میرسید. در کنار دماوند مهآلود، به خاطر آوردم که مادرم، همو که دستهایش همیشه بوی شیر تازه و عطر انار میداد، چگونه مجمره مسینش را به زمین انداخته بود، آن هنگام که دیگران، جامههای مرا پاره پاره از تنم بدر میآوردند و به غنیمت میبردند. چگونه اشکهای مادرم با آب رودهای من آمیخته شده بود؟ من هزار ساله، هنوز از ورای تازیانههای ترس و اضطراب نگذشته بودم که به جزیه رسیدم. از آن پس، دختران من در هق هق پدرانشان گیسوان خود را شانه میزدند. و من باید که شاهد همیشه رنج دهقانانم میماندم. کسی چیزی میگفت و من هنوز در راه بودم. نوشته شده در ساعت 4:32 PM مينا خوابگرد
|