|
Monday, April 07, 2003
٭ لحظهای در هیچ
شروع فاجعه را به خاطر ندارم، گمانم همان شبی بود که پاهای من سوزن سوزن سرما و تلنگرهای بی وقفه نبض یخ زدهام را در تمام تنم سرازیر میکرد و من با دو چشم درشت سیاهم به روبرو خیره بودم. موهایم هنوز خیس بود و قطرههای ریز آب شیارهای سردی روی صورتم میکشیدند. من آنجا نشسته بودم، زانو به بغل، بی حس و خشک شده. درونم خالی بود، نه ترس و نه هیجان و نه حتی حس بیتفاوتی. هوا مرطوب بود و باران بوی پاییز و دلتنگی و غربت میداد. تلاش کردم به خاطر بیاورم...شاید میشد سیگاری گیراند و ناگهان حافظه را تکاند، تلاشی بیهوده در این به هم ریختگی آزاردهنده. آخرین تصویر، همهمه مردم بود و اشک و بدرودهای دردآور. خیلی دور رفته بودم، بیراهه بود، ذهنم پر شد از تقلای بچه گنجشکی که پسرکی سرش را کنده بود و من قسم خورده بودم که هرگز بازیم را با او قسمت نکنم...نه، به خاطر نمیآوردم، کلمات میپریدند و من حتی قادر نبودم از میان آنهمه جملات نامفهوم، یکی را برگزینم. کاش لااقل صدایی را به یاد میآوردم که اینهمه آشنا بود، کاش همن لحظه، نوایی از آن روزها به گوشم میرسید و من میفهمیدم که زمان هنوز در حرکت است. فاجعه، حالا خاطرهها را هم دزدیده بود و به من آموخته بودکه به دستهای رنگ گرفته از خون گنجشکهای بی سر اعتماد نکنم. چشمهایم را بستم تا داستان را دوباره مرور کنم... نه داستانی نبود، تاریکی بود و یقین به گمراهی، من در خودم گم شده بودم و این لحظه در "هیچ" میگذشت، وگرنه باید به یاد میآوردم که جای هزار و یک بار بوسه در زندگیام خالی بود... باران بوی تو را میآورد که بوی پاییز و دلتنگی و غربت بود. نوشته شده در ساعت 12:10 AM مينا خوابگرد
|