|
Wednesday, April 30, 2003
٭ hallucination
از قاب سرد و نمناک پنجره به بیرون خیره مانده بودم. نگاهم سر و روی درختان را میکاوید، نه، هیچ شکوفهای به میهمانی درختها نیامده بود. چه سال غریبی، بهار بدون شکوفه، بی رنگ، بی یادگاری. سال من، سال ریزش بی وقفه باران بود و سرگردانی در کوچه پس کوچههای خاطره، حیف که من در همان کوچه اول گم شده بودم. کتاب را بستم، این حجم کسالتبار آگاهی و کلمات بیگانه که دور سرم میچرخیدند و من تلاش میکردم ارتباطی میان آنها بیابم. شاید میشد از میان انبوه صفحات لال، پیوندی برای درخت گیلاس باغچه پیدا کنم...درخت گیلاسم فصلها را گم کرده بود. ...راستی، روی کدامیک از این کتابها بود که ضرب میگرفتی؟ چه آهنگ خوشی داشت. آخرین ریتم موزون این کتابها، زیر آن محبوبه شب، کنج دیوار بود که برای همیشه در حافظه حیاط باقی ماند. هیچ یادت هست؟ صدای ضربات درشت باران مرا به کابوسی کشاند که فراموشش کرده بودم. حالا که خوب فکر میکنم میبینم کابوس من همین باران ریز بی وقفه بود و زیرزمینی نمناک، و من که برهنه ایستاده بودم کنار جسدی بی سر،و کمک میخواستم. کابوسم، مردمی بودند بی دهان با چشمهایی خون گرفته، که وردی را در دلهایشان تکرار میکردند و من شاهد بودم که این اوراد گنگ، به زنبورهای سیاهی مبدل میشدند و همهمهای هولناک میآفریدند. جسد بی سر روی زمن افتاده بود. ... بلند شدم. باید رخوت این غروب بی معنی را با معجونی آشنا از تن میراندم. چقدر خسته بودم از سنگینی این بختک مزاحم، این رخوت ابدی. کابوس همراهیم کرد. ... مردمان بی دهان هنوز ایستاده بودند و هنوز هیچ کمکی از راه نرسیده بود. پارچه روی جسد را پس زدم...صدای فریاد خودم بود که بیدارم کرد. ... بخار روی شیشه آشپزخانه هوس نقشی کهنه را در جانم بیدار کرد، یک قلب کوچک و جملهای ساده کنار آن...یک یادگاری از نخستین دل لرزههای دخترکی ناپخته در هوای آغازین اسفند ماه...بازدم پر دود ریههایم را به روی قلب نشسته بر شیشه پنجره فرستادم و به خاطرهای که انگار سالها بود فراموشش کرده بودم، لبخند زدم. من داستان رستم و رودابه را از کودکی از بر میخواندم اسفندیار رویین تن. نه، این جمله کوتاه کنار قلب، چیزی کم داشت. در ابتدای آن واژه "هنوز" را نشاندم...جملهام کامل شد. ... چرا از همان ابتدا نفهمیده بودم...جسد بی سر، جسد خود من بود. چقدر ترسیده بودم. مردمان بی دهان رهایم کرده بودند و شاید همین لحظه در سردابه نمناکی دیگر، کنار جسد بی سری دیگر ایستاده بودند و باز دختری عریان، از کسانی کمک میخواست و زیر پوشش خونآلود روی جسد، خودش را میدید. اشتباه از من بود که تعبیر خواب نمیدانستم و گرنه درک زوال زودرس، زیر پوست برهنه این کابوس بدون بیداری، کار پیچیدهای نبود. چه غروب دلگیری! و من یقین داشتم که این غروب، غروب روز چهار شنبه بود که از روی شهر میگذشت وگرنه خدا هم میدانست که من چقدر عاشق غروب چهارشنبهها بودم. یادت مانده که ما چندین غروب را در کوچه باغهای دارآباد، پشت آن پیچکها و بوتههای انبوه نسرین، با تمرین بوسه و اسرار کیمیا و رازهای مگوی حزنآور، به شب رسانده بودیم؟ حالا نه اثری از قلب کوچک باقی مانده بود و نه جمله کامل زیر آن. تاریک شده بود. امشب سردتر از دیشب بود و من باز نگران شکوفههای باغچه بودم. میدانستم در قمار سرما با تن لجباز درخت، شکوفهها همیشه بازنده بودهاند. هوس فالی کردم، سلامی به مثنوی و همان فال قدیمی...آن غزل همیشگی، آن دروغ محبوب من به تو، یادت مانده؟ ما سالها یک غزل را برای هم میخواندیم و از این دروغ بیپروا لذت میبردیم. نوشته شده در ساعت 11:32 PM مينا خوابگرد
|