پرشيا خوابگرد شده




Monday, May 19, 2003

٭ ت س ل ی م
سبز روشن، سبز تیره، موج روی موج، باد جلب، باد بیقرار...دریازده شده‌ام. پشت به خطهای یادگاری ریز و درشتمان روی نیمکت کهنه کنار ایوان نشسته‌ام. نیمکتی با پایه‌های پرخزه، که روزی تقویم چوبی سفرهایم به این گوشه امن بوده‌اند و امروز دلتنگ دیدارهای من. روبرو باد است و موجهای چمن و اسبی که یورتمه می‌رود. دریازده‌ام چرا؟
از لج سوزندگی ظهردوم مهرماه، کلاه حصیری‌ام را پایین می‌کشم. خودم را پر می‌کنم از بوی شبدر، علف، صمغ درخت و تن اسب. نگاهم مدار یورتمه اسب را دنبال می‌کند...از خودم می‌پرسم کودکان دوم دبستان چگونه واژه سرگیجه را هجی می‌کنند...به سم‌ضربه‌های موزون اسب گوش می‌دهم و میل سرکش تاخت را زیر پوست سیاه براقش می‌بینم. بی زین و بی دهنه، با باد همراهی می‌کند...با یال‌های بلندش می‌وزد، می‌رقصد.
به جلد لاجوردی اشعار "مختومقلی" خیره‌ام و دستخطی روی ورق آغازین آن..."تارا را به تو می‌سپارم و اوفلیا را با خودم می‌برم. ای لالایی حزن آور گهواره، یادت باشد که ما نقطه‌چین همان جمله ناتمامیم."

سم‌ضربه‌ها... مداری کامل...قطرات درشت عرق روی پوستی شبق رنگ...ظهر آرام این بهشت کوچک... شهوت آمیختن با این هیجان مداوم ...و حالا این منم پر از هوس تاخت، اسبی بی زین و منی که از هر دهنه‌ای بیزارم.



صفحه اصلی